
«آخرین مبارز سامورایی» در ظاهر یک محصول ژاپنیِ بومی است که در ژرفترین لایههای خود، به عنوان پاسخگوی خواست و انتظار مخاطب اروپایی – آمریکایی طراحی شده است و این دقیقاً همان تعریف کلاسیک شرقشناسی ادوارد سعیدی است؛ غرب، شرق را آنچنان میسازد که خود میخواهد ببیند.
نخستین نشانههای این دیگریسازی را باید در نحوه معرفی فضای تاریخی جست. دوره میجی (۱۸۷۸) از حساسترین و تروماتیکترین برهههای تاریخ ژاپن است. فروپاشی نظام شوگونی، لغو طبقه سامورایی، گشودگی به غرب و مدرنیزاسیون اجباری. این فضا میتوانست زمینهساز درامی درباره بحران هویت، ازخودبیگانگی و خشونت سیاسی شود، اما سریال از این پتانسیل تنها به عنوان یک پسزمینه اگزوتیک استفاده کرده است. جزئیات تاریخی مثل پوشش، معماری معبد و آداب چای با دقت بازسازی شدهاند، اما هیچ یک از تضادهای درونی آن دوران مثلاً تقابل ساموراییهای وفادار به شوگون با روشنفکران طرفدار غرب به درام تبدیل نمیشود. گویی ژاپن فئودال یک قاب عکس است، بسیار زیبا، اما ساکن و بیجان.
دومین نشانه، شخصیتپردازی ساموراییها بر اساس کلیشههای غربی از «جنگجوی شرقی» است. شوجیرو، قهرمان اصلی، ترکیبی است از «سامورایی تنها» (لن سامورایی) و «قهرمان رنجکشیده» (تروما). او ساکت، مرموز، وفادار به یک رمز اخلاقی مبهم و گرفتار گذشتهای دردناک است. این قالب شخصیتی نه از دل تاریخ اجتماعی ژاپن برآمده، که از صدها فیلم و رمان غربی درباره «ساموراییِ عقابچشم» بازتولید شده است. حتی حریف اصلی با حرکات چرخشی و جنونآمیز خود، چیزی جز نسخهای از «حریف شرقیِ غیرقابل پیشبینی» نیست که در سینمای اکشن هالیوود بارها دیدهایم. به عبارت دیگر، شخصیتها نه بر اساس منطق درونی فرهنگ ژاپنی، که بر اساس نیاز روایی تماشاگر غربی یعنی نیاز به قهرمانِ اخلاقی و شرورِ مطلق، ساخته شدهاند.
