28 خرداد 1402 – 10:48
پدر و مادری شتابان ونگران وارد اتاق مشاوره کلانتری 12 قائم(عج) یزد شدند و گفتند که دخترشان آبرویشان را برده و از رفتارها و تصمیمهای اشتباهی دخترشان خسته شدهاند.

به گزارش سیتنا، این در حالی بود که دختر جوانشان نیز بهخاطر بدرفتاریهای پدر و مادرش از خانه فرار کرده بود و به پلیس پناه آورده بود و روی صندلی و با فاصله از پدر و مادرش نشسته بود و لبخند تحقیرآمیزی به حرفهای پدرش میزد.
پدر وقتی دخترش را در اتاق مشاوره دید آرام شد و شروع به صحبت کرد و گفت: دخترم آبروی چندین ساله ما را برد، برایش از هر لحاظ که تصور کنید، هیچ چیز کم نگذاشتیم، اما همین دختر بدترین بلا را بر سرمان آورده طوری که از هرچیزی ناامیدمان کرده است و نمیدانیم چطور با او برخورد کنیم. 3 سال پیش متوجه شدیم که در پارک با پسری آشنا و دوست شده بود باور این موضوع برایمان سخت بود آن هم دختری که بین همه فرزندانمان بیشترین کارها را برایش انجام دادیم. این مسأله در خانواده ما موضوع خیلی مهمی است و مخالف این روابط و آزادییرون بروم و هر لباسی که دوست دارم بپوشم.
خیلی به من سخت میگیرند در حدی که احساس میکنم در خانه زندانی شدهام.
مادرم پسر دوست است و مدام من را با برادرم مقایسه میکند و حتی به زبان هم آورده و گفته تو دختر من نیستی برادرت بهتر از توست. پدرم قبل از این روابط اصلاً اجازه نمیداد با دوستانم به تفریح بروم. پدر و مادرم میگویند همه کاری برای من انجام دادهاند اما در واقع کاری برای من انجام ندادهاند. من قصد ازدواج نداشتم و این موضوع را به پدرم گفتم اما آنها باز اصرار کردند و سعید به خواستگاریام آمد ابتدا جوابم منفی بود اما به مرور زمان از سعید خوشم آمد و دقیقاً همان موقع پدرو مادرم سعید را بدون توجه به نظرمن جواب کردند در حالی که ما به هم وابسته شده بودیم و به دلیل مخالفتهای خانوادهام پنهانی با هم ارتباط داشتیم، در حالی که هیچ اتفاقی بین ما نیفتاده است اما خانوادهام باور نمیکنند.
انتهای پیام
