
به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، در اینجا روایتهایی از زندگی و خاطرات شهید آیت الله سید علی خامنهای، به زبان خودشان روایت میشود.
پدربزرگم یعنی پدر آقا، سیّد حسین خامنهای امام مسجد جامع تبریز بوده است. مایلم اندکی دربارهی این پدربزرگم مطالبی بگویم:
«حاج سیّدحسین پیشنماز»
آیتالله حاج سیّدحسین خامنهای، عالم طراز اوّل تبریز بوده است که در منابع از ایشان با عنوان «حاج سیّدحسین پیشنماز» هم نام برده میشود.
مرحوم آقاسیّدحسین تنها کسی از سلسلهی پدران ما است که در خامنه متولّد شده است؛ پدر من در نجف متولّد شده، پدر آقاسیّدحسین هم که آقاسیّدمحمّد تفرشی است در تفرش.
تاریخ تولّد ایشان را من به حدس میتوانم بگویم حدود ۱۲۶۰ قمری است.
ایشان بعد از مدّتی به تبریز میآید و طلبه میشود و در سنّی که ما درست نمیدانیم _و من حدس میزنم حدود ۲۲ سالگی_ به نجف میرود و تا سال ۱۳۱۵ قمری در نجرسی کند.
در ایّام مشروطه مردم به خانهی او میرفتند و دربارهی قضایای مشروطیّت از او سؤال میکردند و او مردم را تشویق میکرده است.
آقا میگفتند: «پدرم از نماز که برمیگشت، وقتی به کوچهی قرهباغیها میرسید، مردمِ محلّه میریختند اطراف ایشان. یکی مسئله سؤال میکرد، یکی احوالپرسی میکرد و خلاصه هر کدام کاری داشتند.آقا [یعنی پدرشان] هم با همه گرم میگرفت.»
ایشان با الاغ بیرون میرفته و طبعاً وقتی مردم میآمدهاند، پیاده میشده. «وقتی که آقا به کوچه میرسید، الاغ را رها میکرد. حیوان خودش راه خانه را بلد بود و میآمد. من و خواهر کوچکم به استقبال آقا میرفتیم که سوار الاغ شویم! گاهی آقا ما را سوار میکرد و خودش با مردم گرم
صحبت میشد و حیوان ما را میبُرد طرف خانه.
منبع: حوزه، از سایت رهبر شهید انقلاب
