خادمی فقط به عشق شفاعت حسین(ع)

ام‌رقیه می‌گوید: دعایم این است که این خادمی را از ما بپذیرد و شفیع ما باشد. مگر ما جز حسین (ع) و اهل بیت چه کسانی را داریم و چه می‌خواهیم؟ هرچه در این دنیا هست متعلق به آنهاست. خواسته قلبی من شفاعت در روز محشر است. بار‌ها میان خادمی و کار‌های روزمره این دعا را زمزمه می‌کنم: اللهم الرزقنا شفاعت الحسین (ع)

ام‌رقیه می‌گوید: دعایم این است که این خادمی را از ما بپذیرد و شفیع ما باشد. مگر ما جز حسین (ع) و اهل بیت چه کسانی را داریم و چه می‌خواهیم؟ هرچه در این دنیا هست متعلق به آنهاست. خواسته قلبی من شفاعت در روز محشر است. بار‌ها میان خادمی و کار‌های روزمره این دعا را زمزمه می‌کنم: اللهم الرزقنا شفاعت الحسین (ع)

جوان آنلاین: میان جمعیت زائران حاضر در صحن حضرت زهرا (س) در نجف اشرف، کوله‌پشتی دختر جوان تازه از راه رسیده‌ای توجهم را به خود جلب می‌کند. کنارش می‌نشینم و همکلامش می‌شوم. زینب خانم اهل ایران و ساکن سوئد است. پرچم کشور سوئد و ایران روی کوله‌پشتی‌اش هم گواهی بر حرف‌هایش می‌شود. میان روایت‌هایش از سفر و سختی آمدن و رفتنش به خانه‌ای در کربلا و در جوار حرم اهل بیت (ع) اشاره می‌کند که پناه زائران تازه از راه رسیده است. با خود عهد می‌کنم برای یک بار هم که شده به آنجا سری بزنم. اربعین سال گذشته یعنی سال۱۴۰۲ با هماهنگی زینب خانم به آدرس ام‌رقیه رفتم. مادر ایرانی که سال‌ها در عراق زندگی می‌کند و حالا خانه‌اش مأمن زائران تازه از راه رسیده‌ای است که خستگی‌شان را با مهربانی این مادر از جان به در می‌کنند و قوتی دوباره برای ادامه مسیر عاشقی می‌گیرند. نوشتار زیر روایت ساعت‌ها حضور در خانه‌ای است که خادمانش به عشق اباعبدالله (ع) سر از پا نمی‌شناسند، نمونه‌ای کوچک از هزاران خانه‌ای که در ایام اربعین مأمن زائران تازه از راه رسیده می‌شود. متن پیش‌رو حاصل همکلامی ما با خادم این خانه کوچک عراقی ام‌رقیه است.
عطر نان تازه 

بعد از نوبت خادمی، قلم و کاغذ برمی‌دارم و راهی می‌شوم. جمعیت فوج فوج از همه طرف به سمت بین‌الحرمین روانه‌اند و به هر سختی خودم را به خیابان منتهی به حرم می‌رسانم.  آدرس را مرور می‌کنم و پرسان پرسان و به سختی هر طور که هست، از کوچه پس کوچه‌های شلوغ و تاریک شب، به خانه ام‌رقیه می‌رسم. آدرس مرا به در کوچکی در انتهای کوچه هدایت می‌کند. با تردید در خانه را می‌زنم تا مطمئن شوم که آدرس را درست آمده‌ام. خانم عربی در را باز و مرا به داخل خانه هدایت می‌کند. از در ورودی تا بالکن کوچک منتهی به اتاق‌ها، راهروی باریکی است که اهل خانه در آن ساعت از شب آنجا مشغول پخت نان هستند. عطر نان تازه همان ابتدا بر جان دلمان می‌نشیند، خانم‌های خانه به استقبال میهمان تازه از راه رسیده می‌آیند و من سراغ زینب خانم را می‌گیرم و تا چشمم به او می‌افتد ذوق زده می‌شوم. دیگر خیالم از درستی آدرس راحت می‌شود.  با راهنمایی زینب به سمت اتاق‌ها می‌روم. باورم نمی‌شود، اصلاً باور کردنی نیست، دو اتاق تو در تو که جمعش به ۲۵ متر هم نمی‌رسد پر از زائر است. مطبخ کنار حمام قرار دارد و چند نفری مشغول تهیه و تدارکات پذیرایی هستند. حیاط کوچک که بالکن شکل است هم پر از زائر است. اتاق‌ها را نگاه می‌کنم، زائر‌ها در حال استراحت، برخی هم نشسته و مشغول کار‌های شخصی‌شان هستند. 

به اصرار خودم کنار در ورودی می‌نشینم. زینب خانم ام‌رقیه را به ما معرفی می‌کند. کنارم می‌نشیند و همکلامی ما آغاز می‌شود: «اسمم زهراست، ایرانی و اصالتاً مشهدی هستم. سال ۱۳۷۴ ازدواج کردم و چند سال بعد برای زندگی به عراق آمدم. همسرم اصالتاً عراقی، متولد ۱۳۴۸ و دو سالی از من بزرگ‌تر است. او از رزمندگان لشکر بدر بود و در کرمانشاه خدمت می‌کرد و در دوران جنگ تحمیلی همراه رزمندگان اسلام بود و کنار بچه‌های لشکر بدر برای کشورمان جنگید. 

یکی از دوستانش که ارتباط خانوادگی با خانواده ما داشت، معرف ما شد. بعد از آشنایی و شناخت بیشتر، جواب مثبت دادم. همسرم تا حدودی فارسی می‌دانست. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *