۱۱:۰۵ – ۱۰ تير ۱۴۰۵
قرار بود قابهایی از تصویر رهبر شهید چند روز بعد روی دست مردم در مراسم وداع بالا بروند اما یکی از آنها، پیش از رسیدن به مقصد، قصه دیگری پیدا کرد.
باشگاه خبرنگاران جوان – قرار بود قابهایی از تصویر رهبر شهید چند روز بعد روی دست مردم در مراسم وداع بالا بروند، اما یکی از آنها، پیش از رسیدن به مقصد، قصه دیگری پیدا کرد. مردی با یک خواهش ساده، حرفهایی را باز کرد که سالها در دلش مانده بود.
گوشواره در گوشش بود، شلوار زاپدار پوشیده بود و خالکوبی از زیر آستینش تا روی مچ دستش دیده میشد. اطلس سفیدش را کنار جدول نگه داشت. قابهای شاسی را یکییکی از چاپخانه بیرون میآوردیم. آنقدر زیاد بودند که صندوق عقب پر شد و چندتایشان را هم روی صندلی چیدیم.
هر بار که یک قاب دیگر داخل ماشین میگذاشتیم، در دلم میگفتم الان غر میزند. حق هم داشت. هم صندوق را گرفته بودیم، هم صندلی را. اما سکوت کرده بود. راه افتادیم. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که از آینه نگاهم کرد و با لحنی خودمانی و صمیمی، گفت: «ببخشید من فضولی نمیکنم فقط برایم جالب شد. اینها عکس آقای خامنهای است؟»
