
به گزارش سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز، یکی از بزرگان شهر برای دخترش عروسی مفصلی گرفت و ملا نصرالدین را هم دعوت کرد. ملا هم لباسهای نو و تمیزش را پوشید، موهایش را شانه کرد و حسابی به خودش رسید.
همسرش از او پرسید: «ای مرد، چه شده است؟ چرا اینقدر به خودت میرسی؟» ملا پاسخ داد: «امشب عروسی دختر فلان تاجر مشهور شهر است. به هر حال باید من هم خودی نشان دهم.»
نتیجه این حکایت به دو صورت است:
بعد اول: برخی انسانها با وجود داشتن ثروت بسیار، باز هم به دنبال ثروتاندوزی بیشتر هستند که این دلبستگی عاقبت خوبی نخواهد داشت.
بعد دوم: آدمی باید پیش از رفتن به هر مهمانی بسنجد که آیا حضورش در آنجا، از شأن و ارزشش کم میکند یا خیر.
اگر شما جای ملانصرالدین بودید، بعد از این اتفاق چیکار میکردید؟ دست خالی برمیگشتید خونه یا میرفتید یه کادو میخرید و دوباره برمیگشتید؟ برامون بنویسید.
