
به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، در حاشیه تاریخ، همیشه لحظههایی هست که شنیدهها بهصورت تجربهای از ترس، تردید و حقیقت زنده میشوند. گاهی سیاست دیگر در اتاقهای دربسته معنا نمیشود، بلکه در ذهن مردمی شکل میگیرد که هر روز میان انبوهی از روایتهای متضاد، تلاش میکنند بفهمند چه کسی راست میگوید و چه کسی تنها صدای بلندتری دارد. اینجاست که جنگ دیگر بوی باروت نمیدهد؛ بوی کلمه میدهد. بوی جملههایی که آرام، بیصدا و دقیق، ذهنها را جابهجا میکند.
بنابر روایت ایکنا، در یکی از شبهای تاریخ، در کوفه یا شاید در امتداد تمام شهرهای جهان اسلام، مردی ایستاده بود که یک فرمانده تمام عیار و معمار فهم بود. علی بن ابیطالب(ع). اما آنچه او را از فرماندهان دیگر جدا میکرد نوع نگاهش به انسان بود. علی(ع) خوب میدانست که شکست واقعی، لحظهای رخ میدهد که انسان حقیقت را گم کند.
اگر از دل نهجالبلاغه عبور کنیم، با جهانی روبهرو میشویم که در آن قدرت فقط ابزار کنترل نیست، بلکه توانایی شکل دادن به ادراک مردم است. دشمن در این جهان روایتحقیقت را نگوید، مردم در تاریکی میمانند و مردم اگر نفهمند، حقیقت در میان دستانشان گم میشود. این رابطه دوطرفه، شبیه نخی است که اگر از هر سمت پاره شود، کل ساختار فرو میریزد.
شاید به همین دلیل است که نهجالبلاغه، شبیه یک آینه است. آینهای که هر روزگاری، تصویر خودش را در آن میبیند. عصر ما نیز از این قاعده مستثنا نیست؛ با این تفاوت که امروز، جنگ بر سر خاک نیست، بر سر معناست.
و در پایان، شاید بتوان گفت مهمترین درس این منطق آن است که هیچ جامعهای با شمشیرهای تیز شکست نمیخورد؛ با ذهنهای خسته شکست میخورد. ذهنهایی که دیگر نمیدانند به چه باید باور داشته باشند و در چنین لحظهای است که تبیین، تبدیل به نجات میشود و بصیرت، تبدیل به نفس کشیدن. علی(ع) اگر امروز در میان ما بود، شاید همچنان بر یک چیز اصرار میکرد: اینکه حقیقت، اگرچه ممکن است زخمی شود، اما تنها زمانی میمیرد که کسی برای دیدن آن تلاش نکند.
