قطرات باران به پنجره هواپیما میخورد و از لابلای قطرههای باران که روی شیشههای پنجره جاری بود، ستون خودروهای اسکورت را دیدم که به سمت ما میآمدند، ماشینهای پلیس با چراغ گردان و ماشینهای سیاه که مخصوص جا به جایی هیات ایرانی بود.
به گزارش جوان آنلاین به نقل از فارس، عصرروز حرکت وسایلم را جمع میکنم و داخل کوله میگذارم، شارژر، کابلهای اتصال، باتری، وویس رکوردر و همه ملزومات تولید محتوای خبر را برمیدارم. همه چیز ظاهراً مرتب است، اما یک چیز نبود، لیستم را مجدد نگاه میکنم نه ظاهراً درست است، همه چیز هست، اما انگار داشتم چیزی را فراموش میکردم، یادم افتاد، یک سربند یاحسین متعلق به یک شهید که همیشه جاهای سخت آن را همراه خود میبرم، که یارم باشد را فراموش کردهام؛ و البته یک مهر تربت کربلا.
کوله را که بستم متوجه شدم، خاک دارد، خاکش را با دست تکاندم اما خندهام گرفت، چهکسی فکرش را میکرد اینهفته کربلا باشم و هفته بعدش به ینگه دنیا بروم؟ با خودم فکر میکردم گَرد کولهام که خاک مسیر کربلاست تا مدتها رویش بماند اما ظاهرا قسمت نیست به خاک راه حضرت دوست متبرک باشیم.
پرواز آمریکا از مهرآباد
با یکی از اپهای گوشی تلفن همراهم تاکسی اینترنتی به مقصد فرودگاه میگیرم، همین که سوار میشوم راننده میگوید: «داداش به سلامتی کجا میری؟» میگویم آمریکا! با تعجب میپرسد: «از مهرآباد؟!» خیال میکند سرکارش گذاشتهام. میگویم بله.
