بعد از اتمام دفاع مقدس، حاج قاسم مرا به عنوان فرمانده سپاه بم انتخاب کرد. اوضاع منطقه به دلیل وجود اشرار و قاچاقچیها بسیار بد بود. خیلی پیش میآمد که برای پس گرفتن بدهی یا باجخواهی، آدم ربایی صورت میگرفت. در این شرایط حاج قاسم از فرمانداری بم و همین طور شورای تأمین استان خواست تا یک سال اداره شهر را به ما بسپارند
جوان آنلاین: سردار عباس طوسی، فرمانده گردان ۴۰۷ امام رضا (ع) در دفاع مقدس از یاران و همرزمان قدیمی شهید حاج قاسم سلیمانی است که مثل بسیاری از دوستان حاجی، این رفاقت و همراهی را تا سالهای بعد نیز حفظ کرد. در واقع کسی که با حاج قاسم آشنا میشد، نه او میتوانست از مرادش دست بردارد و نه در مرام حاجی بود که دوستانش را فراموش کند. خاطرات طوسی نیز چند دوره از عمر شهید سلیمانی را شامل میشود؛ از دوران دفاع مقدس گرفته تا سالهای مبارزه با اشرار منطقهای در استان کرمان، زلزله بم و نهایتاً روزهای منتهی به شهادت حاجی در فرودگاه بغداد. ماحصل گفتوگوی ما با همرزم شهید سلیمانی را پیشرو دارید.
اولین بار چه زمانی حاج قاسم را دیدید؟
قبل از عملیات ثامنالائمه (ع) که مهر ۱۳۶۰ انجام گرفت، ما در پادگان قدس کرمان مشغول آموزش بودیم. آنجا دیدم یک جوان خوش سیما در حالی که دستش مجروح شده است و آن را به گردنش آویخته، گوشهای ایستاده است. مشخص بود از مربیان آموزشی است. از دوستی پرسیدم او را میشناسی؟ گفت برادر قاسم سلیمانی است. در آن مقطع حاجی مربی آموزشی بود و ما هم چند روزی در این پادگان آموزش دیدیم. از همان زمان چهره و نام ایشان در ذهنم ماندگار شد. کمی بعد به عملیات ثامن الائمه (ع) رفتیم و حصر یکساله آبادان در همین عملیات شکست. در عملیات بعدی که طریقالقدس بود، حاج قاسم همراه دو گردان از بچههای کرمان به منطقه آمده بودند که دشمن قبل از شروع عملیات آتش ریخت و حاج قاسم به شدت مجروح شد. او را برای درمان به مشهد انتقال دادند، اما در آن بیمارستان چند عامل نفوذی حضور داشتند که باعث شدند حال حاجی نه تنها خوب نشود که بدتر هم شود. بچههای خود ما رفتند و ترتیب انتقال حاج قاسم را به کرمان دادند. از آن به بعد حال حاج قاسم بهتر شد و هنوز کاملاً خوب نشده بود که دوباره به منطقه عملیاتی برگشت.
شما فرمانده گردان ۴۰۷ امام رضا (ع) از لشکر ۴۱ ثارالله بودید، چه زمانی به فرماندهی این گردان رسیدید؟
من در سپاه کرمان کارهای اداری میکردم، اما هنگام عملیات خود را به منطقه میرساندم. این را هم عرض کنم که تیپ ثارالله اواخر سال ۶۱ تشکیل شد و با کادر خوبی که حاج قاسم برای تیپ در نظر گرفته بود، اوایل سال ۶۲ تبدیل به لشکر شد. به صورت مقطعی من در این تیپ حضور داشتم، اما حضورم طوری نبود که حاجی مرا بشناسد. به عنوان نمونه در زمستان ۶۴ و هنگام عملیات والفجر ۸، من به عنوان فرمانده یکی از گروهانهای گردان ۴۱۹ که مربوط به جیرفت میشد، بعد از شکستن خط فاو به آنجا رفتم و مدتی در فاو بودم. بعد که برگشتم، سال ۶۵ تازه شروع شده بود. تعدادی از دوستان گفتند الان اغلب شهرهای کرمان یک گردان برای خودشان دارند، چرا بچههای بم نداشته باشند. چه خوب است که شما یک گردان برای بم تشکیل دهید. ما هم رفتیم و از گوشه و کنار لشکر ثارالله (ع) بچههای با تجربه و کاربلدی را که میشناختیم جمع کردیم و کادر گردان مشخص شد. روزی که کارمان تمام شد، مصادف با میلاد امام رضا (ع) بود، بنابراین اسم گردان را امام رضا (ع) گذاشتیم. سپس در کرمان خدمت حاج قاسم رسیدیم و من به ایشان معرفی شدم و عرض کردم که کادر گردان را مشخص کردهایم. ایشان با تشکیل گردان موافقت کرد و گفت نامش را چه گذاشتید؟ گفتم گردان امام رضا (ع)، حاج قاسم دستش را به پشت آن یکی دستش کوبید و گفت عجب! امام رضا (ع) در ایران است و ما تا الان در لشکرمان یک گردان به نام این امام بزرگوار نداشتیم. بعد دستور لازم برای همکاری واحدها و یگانهای لشکر با گردان ما را صادر کرد و از ما خواست کادر گردان را برداریم و به اهواز برویم. رفتیم و اولین اعزامی که صورت گرفت، نیروهای آن را به گردان ما دادند.
فرماندهی حاج قاسم چه شاخصههایی داشت؟
ایشان علاوه بر آنکه یک دوست و رفیق بسیار صمیمی بود، هنگام کار و بحث عملیات و مواردی از این دست، بسیار جدی میشد. خودم شاهد بودم که در یک جلسه مانور، یکی از نزدیکترین افراد به ایشان، گزارشش را کامل نکرده بود. آمد و گفت با وجود نواقصی که گزارشم دارد، نمیتوانم با حاج قاسم روبهرو شوم. تا حاجی بیاید، این بنده خدا به نوعی خودش را از چشم ایشان دور کرد و اصلاً در جلسه نماند تا با حاجی روبهرو نشود. چنین اخلاقی داشت. از آن طرف، اما در پشت جبهه یا مراودات و رفتوآمدهایی که داشتیم، انگار نه انگار که ایشان فرمانده لشکر است. بسیار گرم و صمیمی با بچهها رو به رو میشد. یک اخلاق دیگری که حاجی داشت، بسیار هوای نیروهایش را داشت. اگر جلسهای برگزار میشد، بعد از پایان جلسه ترتیبی میداد تا بهترین پذیرایی از بچهها صورت گیرد، اما برای خودش اصلاً اینطور نبود. اهل شکم و این چیزها نبود. حتی شده یک نان خشک از سنگر پیدا میکرد، با آن میگذراند، ولی اهل تجملات نبود. من بعدها مدیر اتکای کرمان شدم. همین روش حاج قاسم را عیناً پیاده کردم. اگر قرار بود نیروهایم را به جایی بفرستم، وسایل رفاهی را برایشان مهیا میکردم، اما اگر خودم میخواستم جایی بروم، از خانه غذا و حتی چایم را در فلاکس میبردم. خیلی از دوستان حاج قاسم هر چه از ایشان یاد گرفتند را در زندگی و کارشان به کار میبرند.
