در این بخش مجموعه جملات عاشقانه در مورد آغوش و رسیدن به یار و همچنین متن و شعر نو عاشقانه در آغوش کشیدن یار را ارائه کرده ایم.
عجیب است در آغوش تو بودن
عجیب تر ازام بودن در میان اغوش توست
احساسی که نمیتوان ان را مثالی زد یا بیان کرد
فقط باید عاشق باشی و در اغوشش ماندگار تا بفهمی چه میگویم
نمی دانم چرا
وقتی به آغوش می گیرمت
دیگر به هیچ چیز فکر نمی کنم
آغوش تو بن بست تمام افکارم است!
وقتی دلم از دوری آغوش تو تنگ است
هر دکمه پیراهنت انگیزه جنگ است
دست هایت را می گیرم
و با هم به شلوغ ترین جایی
که می شناسم می رویم
میان این همه آدم
که هیچ کدام روزشان را با
بوسه آغاز نکرده اند
در آغوش می گیرمت، میبوسمت..
خدا را چه دیدی
شاید دیوانگی مان مسری باشد!!
ای بهار زندگیم
غنچه ی لب های تو
گاهی؛
دلت از سن و سالت میگیرد
میخواهی
کودک باشی
کودکی که به هر بهانه ای
به آغوش غمخواری پناه میبرد
بزرگ که باشی…
باید بغض های زیادی را
بی صدا دفن کنی..
دلم یک خیال راحت میخواهد!
یک آرامش محض
یک خواب عمیق
آرامشی از جنس آغوش مادر
و امنیت دستان پدر
مثل کودکانه هایم
دائمی باشد و همیشگی
دلم آرامشی همین قدر محال میخواهد
همینقدر محال
خوب دل است دیگه زبون که نمیفهمد
میخاد
گیسوانم موج موج و شانه هایت سنگ سنگ
موج را آغوش ِ سنگ آرام می سازد .. بمان !
دلم یک جای دنج می خواهد آرام و بی تنش
تا آدم گاهی آنجا آرام بگیرد
راه کـه میروی عقـب میمــانـم …
نـه بــرای اینکــه نخواهـم با تو هم قــــدم باشـم …
میخواهـم پا جـــای پاهــایــت بگـــذارم …
میخواهـم رد پــایــت را هــیچ خــیابــانی در آغوش نکشـَـد …!!!
تــو تمـامـا” برای منی
هر چه
در آغوش تو اتفاق بیفتد را
دوست دارم.
حتی مرگ را…
اگر به دامن وصل تو
دست ما نرسد
آغوش ناتمامِ خیابانها
از جانب تمامِ پریشانها
این قلبِ خسته “این گل قرمز” را
سنجاق کن به مشکیِ موهایش…!
قلبم را عصب کشی کرده ام
و نه از گرمی آغوشی می تپد
گاهی دلت نه آغوش گرمی میخواهد
نه عشق!
گاهی دلت یک رفیق خوب بامرام میخواهد
با سکوتت حرفای دلت را بفهمد
با بدهایت دوست داشته باشد
همیشه خنده مهمان لبهایت کند
دیگر دلت قرص میشود برای همیشه رفیق خوبت می ماند…
من یک عشق…
از جنس داغ آغوش تو میخواستم….
یک بوسه…
به چسبندگی لب های تو میخواستم….
یک نوازشگر..
به لطافت گرمایِ دست های تو میخواستم…
من یک عاشق…
خاص به دیوانه گیِ تو میخواستم…
برای بودنم، نرفتنم,
من یک تو میخواستم فقط….
برای معشوقه ماندنم
خودم را در آغوش گرفتہام…!
نہ چنــدان
با لطافت…
نہ چنــدان
با محبت…
اما وفـــادار…
خنده های تو، کودکی ام را به من میبخشد
و دستهای تو،اعتمادی وصف نشدنی
یک روز تو را در آغوش خواهم فشرد
و لالایی ترین ترانه مادرانه را برایت خواهم سرود
و تو قشنگ ترین لبخند دخترانه ات را خواهی زد
و من تو را بیش تر از هر چیز دوست خواهم داشت
دختر زیبای من
کاش می شد تمامِ آدم های غمگین و تنهایِ جهان را در آغوش کشید ، برایشان چای ریخت ، کنارشان نشست و با چند کلامِ ساده ، به لحظاتشان رنگِ آرامش پاشید و حالشان را خوب کرد .
کاش می شد این را قاطعانه و آرام در گوشِ تمامِ آدم ها گفت ؛
که غم و اندوه ، رفتنی است و روزهایِ خوب در راه اند ،
که حالِ همه مان خوب خواهد شد …
خودم را در آغوش گرفتهام!
نه چندان با لطافت
نه چندان با محبت اما
وفادار…
وفادار…
آدم هـــا
کـه وقـتی بـغـض داشـت خـفـه شـان مـی کـرد بـهـش پـنـــاه بـبـرند…
شبانگاهان که مه می رقصد آرام
میان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابی و من مست هوس ها
تن مهتاب را گیرم در آغوش
برای خیلی ها، همان ها که تنهایی سال هاست بیخ ریششان است
شب عادتی ست که با هر جان کندنی میگذرد
بی آغوش
بی بوسه
و پر از رویاهایی که می بافند و می شکافند و دوباره از سر میگیرند
سفرهای تنهایی همیشه بهترند
کنارِ یک غریبه مینشینی قهوه ات را میخوری
سرت را به پشتی صندلی تکیه میدهی تا وقت بگذرد
به مقصد که رسیدی
کیف و بارانی ات را بر میداری
به غریبه ی کنارت سری تکان میدهی و میروی
همین که زخمِ آخرین آغوش را به تن نمیکشی
همین که از دردِ خداحافظی به خود نمیپیچی
همین که تلخی یک بغض را با خودت از شهری به شهری نمیبری
همین یعنی سفرت سلامت ..
خوشا صبحے ..!
” به آغوش تو از بستر گریزم “
تنهایی عار نیست…………….!!
اتمام حجت هست با آغوش های بی در و پیکر
آن بهشتی که همه در طلبش معتکفند
منِ کافر همه شب با تو به آغوش کشم …!
خودت بیا
و
خواب هایم را مجاب کن
برای تو
سخت نیست
فقط در آغوش بگیر
و بوسه بخواه
بوسه ای
به عمق ِ تمام نگفته ها…
کآش فقط بودی ، وقتی بغـــض میکردم
منـــو نیگــآ کُن
رانندهای فریاد میزند،
یک نفر تا حرکت…
و احساس کردم
دلم آن صندلیِ خالی را میخواهد.
نزدیک تو…
و تا انتهای بودن،
تو را در آغوش بکشم
و هیچگاه نرسم…!
خوشبختی برای من یعنی تو
اینکه کنارم دارمت ..
لمست می کنم، می بویمت
و در آغوش می گیرمت!!
خوشبختی برای من یعنی
زمان دلتنگی
سر بچرخانم و تو باشی …!!
من و دل هر دو زآغوش کسی طرد شدیم
هردو از عشق در این مساله دلسرد شدیم
جغد شومی به سرشاخه ی احساس نشست
زیر باران بهاری من و دل زرد شدیم !!!
کوچه هر شب به خودش باز مرا می خواند
ما به عشق غزل از چشم تو شبگرد شدیم
زندگی ؛ حسرت یک عمر نداری ها بود …
وه چه قدر زود هم آغوش غم و درد شدیم
ما به یاد تو و گیسوی رهایت در باد
دل سپردیم به هر کوچه وولگرد شدیم
بچه بودیم در این راه من و یک دل زار
زیر باران غمش گریه کنان مرد شدیم !!!
وقتی تو را در آغوش میگیرم،
همه چیز را از یاد میبرم!
یادم میرود سبزی از درختان است و آبی از آن آسمان…!
باور کن خودم را نیز از یاد میبرم.
و حتی یادم میرود،
زمستان سرد است و تابستان را باید در خُنَکای سایهای سر کرد.
میترسم در آغوشت،
حتی نفس کشیدن را فراموش کنم،
و حیات را ببازم!
و تو را…
لب بزن بر لب من …
تا که ببوسم لب تو …
بِچِشم آن لب مستُ …
بِشوم مَضرب تو …
بکشم سِفت در آغوش …
همه ی هَست تو را …
بزنم بوسه چنان …
بر لبُ بر غَبغب تو …!!!
این که باید
فراموش ات می کردم را هم
فراموش کردم
تو تکراری ترین حضور روزگار منی
و من عجیب
به آغوش تو
از آن سوی فاصله ها
خو گرفته ام
دیکتاتور
که هر بار
