از جنگل
به کارگاه چوب بری رفتند
صندلی
نیمکت
میز
آنکه عاشقتر بود
پنجره شد…!
به جنگل می روم
تا ذهنم را از دست بدهم
و روحم را پیدا کنم
من به خود می گویم:
جنگل جان مرا
از جنگل
صندلی
درختی می افتد،
صدای افتادنش می شوند،
در روزنامه میخواندم
پنج نفر در جنگلی گم شدهاند،
قصهی انگشتهای من
و موهای شماست…
ای شکوه بیکران اندوه من!
آسمان، دریای جنگل، کوه من!
آرزویم برکهای در گوشهای از جنگل بودن است
تا هر شب انعکاس چهرهات را همانند ماه درون خود پیدا کنم و لمس کنم.
یک درخت می تواند شروع یک جنگل باشد
یک واژه می تواند بیانگر یک هدف باشد
ای جنگل باشکوه کز من دوری
از داغ تو گُر گرفتهام بدجوری
سیگار روشنت را
در جنگل خشک و آشفتهی من انداختی؛
بعد پرسیدی: ”مزاحمتان که نشدم؟
چشم های تو…
اگر آفریده نمی شدی…
﮼جنگلی بودیم شاخه در شاخه،
﮼ریشه در ریشه
در روزنامه میخواندم
قصهی انگشتهای من
باید کسیو پیدا کنم که بهش بگم؛
سبز میپوشی
کویر لوت جنگل میشود
عاقبت جغرافیا را
هم تو عاشق میکنی
سرزمینی دارم
به وسعت پهنای بازوانت
و دریاچهای مواج در آن نگاهت
و جنگلی باران خورده در آن آشفتگی گیسوان افراشتهات
من پسرکی بازیگوش
که دوست دارد به هنگام
تماشای امواج نگاه دل آرامت
و خسته از بازی در جنگل گیسوانِ نم خورده از باران
شب هنگام
در تمامیت ارضی سرزمینش بخواب رود…
بیا یک روز تا انتهای ای جنگل بدویم
تا خودمان را گم کنیم…
بگذار بگویند دختر یدالله
چشم سفید است…
من که شاهدم
سیاهتر از چشمهای تو
رنگی نیست…!
خیال تو بَرَم میدارد و میبرد…
تا سواحل دور…
تا جنگلهای باران خوردهی بلوط …
وَ بوی هیزمهای خیس…
میبرد به سرزمین دوستت دارم ها …
من در آغوش توام…
اینجا همه چیز روبراه است …
و جز عشق خبری نیست …
همانطور که جنگلی دچار مصیبت حریق میشود
روستایی دچار سیل
شهری دچار زلزله
راهی دچار بهمن
قایقی دچار طوفان
من همانگونه دچار تو شدهام
ولی چقدر مصیبتی چون تو را دوست میدارم …
درختی می افتد،
همه متوجه
صدای افتادنش می شوند،
اما یک جنگل رشد میکند
کسی متوجه نمی شود
مردم اینگونه اند،
به رشدت توجه نکرده
بلکه به افتادنت توجه میکنند…
پس مواظب جای پایت باش
جنگل یک شبه سقوط نمی کند
خیلی زخم تبر خوردن ها
خیلی بی هوا شکستن ها
خیلی شبانه نعش درخت ها را
بر دوش بردن ها…
درخت ها که مثل پرنده ها نیستند که وقتی جنگل آتش گرفت کوچ کنند !
درخت ها می مانند اما نمی توانند جنگل را نجات دهند . . .
مثل من که می مانم اما نمی توانم تو را نجات دهم !
مرا ببخش محبوب من که پرنده نیستم !
دوستم نداری
و زیباتر میشوم
چون بوتهای وحشی در انتهای باغ …
دوستم نداری
و همین بهار
از تمام شاخههای درهمم
گلهای هزار رنگ میروید!
یک روز جنگل میشوم
جنگلی گریان
زیبا و مه آلود
شبیه رویاهایت
تا تو بیایی در من زندگی کنی! …
و کاش هرگز ندانى که
بعد از تو
رو به جادهی شمال که میروم
نه عطرِ دریا سرشارترم میکند
نه بوییدن ساقههای برنج عاشقترم
نه اندوهِ پر ابهتِ سبزِ جنگل، شاعرترم…
یک درخت می تواند شروع یک جنگل باشد
یک شمع می تواند پایان تاریکی باشد
یک واژه می تواند بیانگر یک هدف باشد
امروز می تواند آن “یک روز” باشد…
جنگل است وُ
فرمانِ قلع و قمع وُ
بیرحمیِ هیزمشکن وُ کشاکش اَرّه!
اما
من همچنان
با درختانِ بیشاخ و برگ
از سایه سخن میگویم
تا
میوه دهند!…
تمامی جنگل
ولی ز خیل درختان ،
فــــدای بی خیالـــی بشر شــــد
ز جهـــل آدمی دخــلش در آمــــد
تو این جنگل که می بینید
جوانی بی جوانه شد
چه خلوت خوشی دارد
باد از عطر علف، بیهوش
آجر شده قوت لایموتی که منم
آتش شده سهم جنگل خاک آلود
به جنگ که فکر میکنم زخمی می شوم
به آسمان که فکر مى کنم پایین مى افتم
یک جنگل مداد
سوخته کبریت تو
عزیزکم،
که آسمان کبود را دوست دارد.
دلم جنگل…دلم باران…دلم مهتاب میخواهد
دلم یک کلبه ی چوبی کنار آب میخواهد…
ما زخمی ترین شاخه این جنگل خشکیم
چشم های تو
وقت زیادی از خدا گرفت
اگر آفریده نمی شدی
زیبایی بیشتری
به کوه
به دریا
به جنگل
می رسید…
ولی جدا از این حرفا چقدر دلم میخواست الان دوتایی کنارِ اتیش.. وسط یہ جنگل..سرم رو سینت… دستات لای موهام بود و…اهنگ مورد علاقمون رو تکرار…!!!…
جنگل است وُ
فرمانِ قلع و قمع وُ
بیرحمیِ هیزمشکن وُ کشاکش اَرّه!
اما
من همچنان
با درختانِ بیشاخ و برگ
از سایه سخن میگویم
تا
میوه دهند!…
گاهی می اندیشم درختی که
تنها بالای کوه زندگی می کند
چرا از جنگل فرار کرده !…
هربار که بر می گردم از سفر
تکه ای جنگل
مشتی دریا
اندکی آسمان را
با خود به خانه می آورم
یک زن عادت دارد
همه چیز را بگذارد سر جایش
بشقاب را
لیوان را
چاقو را
دارو را
ما هردو با شکوفه همدم بودیم
هرثانیه بیقرار شبنم بودیم
رضاحدادیان
رباعی
از کتاب سرقرارباران…
میان اُبهت جنگل و صدای طبیعت سایه ای از یک مرد توجه ام را جلب کرد. نزدیک تر که شدم دیدم یک پیرمرد است، که روی زمین به جستجوی چیزی ست و هرازگاهی اطرافش را بانگاهی مُبهم و سردرگم نظاره می کند. احساس کردم که در جنگل گم شده و یا کسی اورا اینجا به قصد رها کرده است. به شدت کنجکاو بودم که بدانم به دنبال چیست؟! خواستم نزدیکش شوم تاباهم به پیدا کردن آن چیز بپردازیم. اما مکثی کردم و سر جایم ایستادم. پیرمرد اصلا مرا نمی دید و حواسش جای دیگری بود. زمزمه هایش…
پاییز جان آمدی ؟
من که از پارسال پاییز منتظر تو بودم
یادت هست که گفتم دلم جنگل را میخواهد در یک روز پاییزی
یادت هست که گفتم آب راه های کوچک زیر پایم باشد
حالا آب راه ها روی صورتم نقش بسته اند … چرا آمدی … روز هایم به اندازه تمام برگ های خزانت زرد و غم ناک است
آخر چرا امدی ؟ ؟ ؟…
دلم جنگل را می خواهد
در یک روز پاییزی
باران ببارد
قدمی بزنم
برگ های زرد زیر پایم
در ان هوای نم دار
سیگاری روشن کنم
اب راهه های کوچک زیر پاییم
به کجا میروند
شاید به سمت رودخانه !
تو نیز کجای پاییز ماندی
اخر چرا نیامدی
بیا تا اب راهه ها را باهم ببینیم . . .
دلم جنگل را می خواهد…
هرچه که داری از من ست اما شکسته این دلم
ازمیز کارو صندلی تا کاغذ و تخت و قلم
قمری پناه آورده بود بر شاخه ها و برگ من
آواره اش کردی تو با ؛ امضای حکم مرگ من
باورم نمیشد
خانه ی چوبی وسط جنگل سبز
هوای ابری و بارانی
بوی کیک شکلاتی
صدای خنده دخترک خردسال
تابلو های پر رنگ و نقش و نگار
گل های نرگس که با نظم خاصی در باغچه صف کشیده بودند
صدای گنجشکان
ابرهایی به رنگ صورتی و بنفش که اندازه یک کف دست با من فاصله داشتند
خنکی آب دریا
ماهی هایی که در آسمان برای خود گردش می کردند
خبری از ماشین و موتور و دود نبود
به کف زمین نگاه کردم، زمین سرتاسر آیینه بود
گیسوانم تا انتهای پاهایم می رسید…
