جملات زیبا درباره ابر سیاه؛ متن های سنگین درباره آسمان تیره

و آغوشی برای گریستن نداشته باشم …

از تنهایی ام دارد باران می بارد

و آغوشی برای گریستن نداشته باشم …

من آسمان پر از ابرهای سیاه دلگیرم

این بار
ترسناک تر
بی رحمانه تر و غرنده تر از همیشه
رعد میزند این ابر سیاه
نمیدانم
شاید فقط تلافی دل پرش از ابر سفید است
که عمری بی اعتنای اوست
دارد سر درختان از همه جا بی خبر خالی میشود

پرده ابر سیاه از مه تابان بگشای روز را از شکن طره‌ی شبگون بنمایکاکل مشک فشان برمه شب پوش مپوش سنبل غالیه سا بر گل خود روی مسایسپه شام بدان هندوی مشکین بشکن گوی خورشید بدان زلف چو چوگان بربایهر که در ابروی چون ماه نوت دارد چشم …

ابر سیاه دلهره رنگین کمونه خاطرات
ستاره های عاطفه همه نشستن چش برات

انگاری وقت رفتنه لحظه ی بال و پر زدن
آهای کجایی عشق من اعلامیه به در زدن

اکنون ابر سیاه بر تخت سلطنت نشسته است

که با غرّشش می برّد

ابر سیاه پائیزی ببار
تا یه کم به دلم اشک بیاد
شاید فراموشم شه
که دنیا با من چه کرد
شایدم امیدوارم کرد که
درد تنهایی رو حس نکنم
اونقدر این روزا دلم گرفته
که حتی خنده هام هم الکیه.

دوباره باورِ باران دوباره ابرِ سیاه
دوباره رعدِ نگاهت شکسته ناله ی آه

حدیثِ مرگ سرودی،بگو بگو که چرا؟
شب است و درد به آغوشِ غم کشیده مرا

در نیمه های شبی که ابرِ سیاه
می بلعید
ماه و ستارگان را….

آسمان را….
با
هزاران ریسمان!

اسمان خواب نداشت
از پس ان ابر سیاه
اسمان دست نوازش
بر سر ابر کشید
ز دل پر تب و تابش پرسید
ابر غرید و بگفت
تو ز احوال دلم بیخبری
وای بر بیخبران
نظری کن به زمین
نظری افکندی
اسمان گفت:بلی
ابر با حال بدش
چه در ان میبینی
اسمان ارام …

شد سیصد و هفتاد و چهار شب
که ماه من از پشت ابر بیرون نیامد
چشمانم به زیبایی مهتاب یادت خشک شد
گریه آمد ترشد
ماه من سیصد و هفتاد و چهارشب است پشت یک ابر سیاه دراز پنهانست ابر ابر هجرانست
چند شبی است انگار گوشه ی ابر سیاه نورانی شدست …

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم

کجایی؟

و ابرها شتابی در باریدن ندارند

به خاطر ابرها تو را گفتم

برای هر موج، برای پرندگانِ در شاخسار

تنهایی‌ام را

که فردا صبح

به دنبال تو می گردم

در میان بال های پرندگان و برگ ها

به خاطرت

حالا رفته ای

با خودم قرار گذاشته ام ، به وقت تمام بی خیالی ها ، توی تمام کافه ها ، خیابان ها ، کتابفروشی ها …
خودم را به صرف انواع قهوه و نوشیدنی و موسیقی و شعر ؛ دعوت کرده ام و به قدم زدن روی تمام سنگفرش های پیاده روهای این شهر …
قرار گذاشته ام با خودم و با آسمان و با ابرهای سیاه ،
که رهاتر از همیشه در آسمان های خیال ، پرواز کنم و در آغوش ابرهای آرامش ، بخوابم .
و بخندم ،
و آرام باشم …
قرار گذاشته ام با کبوترها ، گربه ها ، گنجشک ها ،
با برگ ها ، با قاصدک ها ، با گل ها …
قرار گذاشته ام آنقدر برای خودم باشم که هر جای زندگی که دلم گرفت ؛ با مرورِ حالِ خوب این روزهایم بخندم ،
و هر جا که کم آوردم ؛ بی معطلی با خودم توی کافه ای ، خیابانی ، چیزی ، قرار بگذارم …کپشن عاشقانه و لاکچری درباره ابر

غمگین نباش!
خداوند در ناامیدترین لحظاتت امید می فرسته.
شدیدترین بارون از سیاه ترین ابرها بیرون میاد.

دست من اگر بود

خانه ی کوچکی

عشق تو آفتاب است

و می ‌بینمت

چیست در زمزمه‌ی مبهم آب؟

چیست در بازی آن ابر سیاه

تو

لباس های گرانقیمت می پوشی

You’re my midnight sunshine lady

You’re the brightest star I’ll ever see

You’re the sun in my day
the clouds in my sky
the waves in my ocean
and the beat in my heart

به خاطر ابرها تو را گفتم

برای هر موج، برای پرندگانِ در شاخسار

ابرها به آسمان تکیه میکنند

و انسانها به مهربانی یکدیگر

باران ناگهان ابر است

من ناگهان تو

هوای ابری دلم
خورشید پنهان از دیده ام
به رقص آمده غم دلم
دوباره از جهان عشق حسرت حاصلم
دیده تار گشت
زین عشق محنت حاصلم

چشم هاى تو ارتباطِ مستقیمِ باد و باران است

چشم هاى تو معجزه

ای فصل با باران ما برریز بر یاران ما
چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما

این ابر را گریان نگر وان باغ را خندان نگر
کز لابه و گریه پدر رستند بیماران ما

باران به بساط اول این سال ببارید
ابر سیاه این همه تأخیر که کرد از پی آن کرد

گل مژده بازآمدنت در چمن انداخت
سلطان صبا پر زر مصریش دهان کرد

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *