شیرینی زندگانی بیش از یک بار به کام آدم نمی نشیند;
هر بار تازه تر…
انسان از سه چیز درست شده
ما به خاطر عشق، رنج مى کشیم
روزگار همیشه بر یک قرار نمیماند !
روشنی دارد …
پک زدن به سیگار هیچ معنایی ندارد الا نوعی لجاجت با خود، و حتی لجاجت در تداوم نوعی عادت.
هر آدمی، دانسته و ندانسته، به نوعی در لجاجت با خود به سر می برد, و هیچ دیگری ویرانگر تر از خود آدمی نسبت به خودش نیست!
تا چه مایه اندوهناک و دشوار میتواند باشد عالم، وقتی تو هیچ بهانهای برای حضور در آن نداشته باشی.
نفرت خاموش مردم.. همان مردمی که اگر دست به دایرهی دلشان میزدی صدتا صدای نفرت از آن بلند میشد… مردم… ما مردم…
چه کسی ما را روایت میکند؟
“چون عشق جاى تهى کند، تهیگاه آن را مرگ مى تواند پر کند یا نفرت؛ و بعضا هر دو با هم. “
گفتم، همان اول کار گفتم که نوشتن داستان کوتاه کار من نیست.
ولفگانگ بورشرت داشت و میتوانست بدارد که در همان “بیرون، جلو در” جان سپرد و داغش لابد فقط به دل من یکی نیست.
که آدم به آدم است که زنده است…
درد اینجاست که
«نگاه او به من
برای سرمستی وصف ناپذيرم،
گفت که غصهاش را نخورَد ؛
تا برف نیامده آدم پارو برنمیدارد و بالای بام نمیرود !
آدمی به مرور آرام میگیرد
و پای اشتباهاتش میایستد
همه آن کسانی را که داشتم، کمتر از شمار انگشتان یک دست، از دست دادم.
به همین بی تفاوتی زمان می بردشان، می بردشان.
ما را مثل عقرب بار آوردهاند؛ مثل عقرب !
هر روز که در طول مسیر زندگی آن هم با این مشقات، گوشت زندگی را با چشم باز به نیش میکشیم، تغییر زیادی احساس نمیکنیم.
این همان یکسان نبودن حال دورانی است که وعده داده اند، پس غم مخور.
فقط اونجا که محمود دولت آبادی میگه:
چقدر حرف زده ام،
به قول محمود دولت آبادی:
روز و شب دارد،
بُگذر تابستان
حالِ من با تو خوب نمیشود،
انسان در کلمات نیست که بیان منحصر مییابد، بلکه انسان در ناگفتههایش نهفته است که محرمترین شخص، شاید از ناگفتههایش او را بشناسد. عاطفهی آدمی را میتوان در مویرگِ چشمانِ او هم بازیافت.
الان اونجاییم که محمود دولت آبادی میگه:
هر چه بود به موقع نیامدیم...
آنجا یک قهوه خانه بود ، اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای . چرا؟
عجله، همیشه عجله!
اگر بنا باشد يكی از ما بماند
كينه ی تو
آرام ؟ آرام برای چه باید گرفت ؟!
پیش از آنکه بمیریم که نباید بمیریم !
محمود دولت آبادی تو کتابِ کلیدر نوشته:
که به آیندهی بچههایشان فکر کنند،
«حس میکنم و میبینم تک به تک مردم، هرکس فقط به مشکل خودش و راهحل فردی مشکل خودش فکر میکند؛ و لابد نمیداند که فاجعه اجتماعی از همین ناشی میشود که هرکس فکر میکند باید گوش و گلیم خود را از آب به درکشد. چه انبوهاند مشکلات زندگی ما، و چه اندکاند کسانی که آن را مشکل خود بدانند.
آنچه ما کم داریم مردان و زنانی است که اندیشیدن را جدی گرفته باشند.
برای گفتن همیشه وقت هست، اما برای اندیشیدن ممکن است دیر بشود. چرا یک نویسنده نباید مغز خود را برای اندیشیدن و برای تخیل تربیت کند؟
کلاس دوم دبستان شیفت بعداز ظهر بودم، باران تندی میبارید …
هر عقل سالمی تشخیص میداد که کلاس درس واجبتر از بازی زیر باران است؛
