
بهاره حجتی: رمان «جبروت» به قلم «علیرضا جوانمرد» یادداشتنویسیهای مردیست به نام قهرمان یوسفی که زندگی بحرانزدهاش را پراکنده و تکهتکه روایت میکند و در لایههای عمیقتر، به تأملی چندوجهی دربارهی نسبت انسان با مرگ و امر قدسی میپردازد. اهمیت این کتاب فقط در مضمون و چندلایهگی آن نیست، بلکه در نحوهی صورتبندی مضمون است. جبروت مدام میان روایت ذهنی و عینی، زبان گزارشگونه و تأملی، نقاشی و کاریکاتور، فرمولبندیهای ریاضی و مسائل علمی در نوسان است. از یک سو با روایتی مواجهایم که به زیست روزمره، فرایندهای اداری، کتاب بوف کور و ملکوت نزدیک میشود و از سوی دیگر، در نقطهی اوج خود به آیهای از قرآن ختم میشود که همهی این تجربهها را در چارچوبی الهیاتی و هستیشناختی قرار میدهد.
راوی مدام در کشمکش است. کشمکشی میان هویت، حافظه، توهم، شرم و نمایش. او گاهی اعتراف میکند، گاهی عقبنشینی میکند، گاهی به بوفکور و گاهی به ملکوت اشاره میکند. گاهی هم بهجای بازگویی به تصویر و نقاشی و فرمولهای ریاضی پناه میبرد. بهعبارت دیگر، «من» در جبروت هویتی تثبیتشده نیست. بیمار است. بازتزریقات پیدرپی و پروژههای خیالی (مانند تسخیر ملکوت)، به دنبال معنای بودن است اما ارجاع نهایی به آیهی «کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ» در صفحهی آخر تیر خلاصی است بر تمام تلاشهای دنیوی برای بقا. راوی جبروت از فیزیک کوارکها و بحثهای علمی به سمت شهود عرفانی-فلسفی حرکت میکند تا نشان دهد که درنهایت، تنها وجه پروردگار باقی است و هر آنچه رنگ تعلق مادی دارد، محکوم به زوال است.
در ملکوت پزشک تقریباً شبیه نیروی شبهخداییست ولی در جبروت پزشکان در برابر مرگ انسان ناتواناند. از منظر قرآنی این نکته مهم است؛ زیرا در قرآن شفا از خداست. یعنی جایی که در ملکوت پرسش باقی میماند در جبروت به قطعیت الهیاتی میرسد: همه چیز فانی است، جز خدا. در این خوانش، قهرمان یوسفی سه مرحله معنوی را طی میکند. اول رنج انسان را. دوم سرگردانی در جهان مادی را. سوم آگاهی از فنا و بازگشت به حقیقت الهی را.
در پایان میتوان به این جمعبندی رسید که گرچه جبروت در ظاهر یادداشتنویسیهای شخصی روانپریش به نام قهرمان یوسفی است اما در لایه عمیقتر به تأملی قرآنی درباره سرنوشت انسان تبدیل میشود.
59243
