
مکتوبِ نیمه شبی است که بیخواب بودم، نه بیدار؛ که این دو را فاصله بسیار است. برای لحظهای آخرین خبری که پیش از خواب از آن گذشته بودم، برگشت و آشفتگی شبانه را دو چندان کرده.
یک مدیر مدرسه و یک تنبیه بدنی در یک مدرسه در قزوین که کلی در رسانه ها بازتاب پیدا کرده بود. از خواندن خبر برآشفته بودم؛ چرا و چگونه یک نفر باید جرات کند تا دست بلند کند روی امانتی که دستش سپردهاند؟! که اساسا هیچ انسانی حق ندارد دست روی انسانی دیگر بلند کند.
اما ما… چقدر داستان زندگی ما تفاوت داشت و چرا این قدر، همه و حتی خودمان با این منِ دوران درس و مدرسه غریبگی کردهایم؟ با چه دلی سخن تلخ از معلمان و مدیران آن روزها بر زبان آورم، که هنوز حریمشان بر من مقدس است. اما فراموش شدنی نیست گاه، تیغِ خشمشان، سبزینگیِ ما را به تاراج میبرد. نه که من، شاگردی کتکخور، از آن قماشِ سربهزیرانِ گوشهنشین بودم، نه! درس را چون جامی گوارا مینوشیدم، اما چه سود؟ خودم کتک نخوردم. اما چه فرقی میکند شاهدِ ضربِ شلاقِ معلمان بودم که بر تنِ رفقا مینشست، و او، همان من بود. تفاوتی نمیکند.
حالا در این نیمه شب، زخم دستان رفقا و همکلاسیهایم دوباره در جان من تاول میزند. ضربههای شلاق و کابل برق در سرمای ۲۰ درجه منفی برفناک. و ما، چه آسان، تن به این رنجِ بیحساب داده بودیم. پیش از آمدنِ ناظم، دستهامان را،اریخ گواهی میدهد وزرا چون برگهای پاییزی، زود میآیند و زود میروند، و این نهادِ فرتوت، در هیاهوی چندصداییها، همچنان درجا میزند.
ما را در آینهی خویش ببینید، شاید آنگاه، ریشهی این فاصلهها را در زخمهای کهنهی ما بیابید. چه میدانم….
شما که در روشنایِ زمانهاید، ما، این سو، در سایهی هراسِ کهنهای نفس میکشیم. نگرانیم، آری، نگران که نکند هنوز زیرِ تازیانههای نامرئی کتک میخوریم و آن را، چون هوایی که در ریه میکشیم، طبیعی پنداشتهایم. نکند زخمهایمان چنان در جانمان ریشه کرده که دیگر دردش را حس نمیکنیم، و ضربهها را چون سرنوشتی ناگزیر پذیرفتهایم.
شما احتمالا بر این نوشته لبخندی میزنید و میگذرید، اما من، یعنی تمام من (دوستانم، همکلاسیهایم، اطرافیانم) کتکخوردهترین قصه زمانهام و با هر واژه این مکتوب، تاولی دوباره در جانم چرک میکند.
مهدی محمدی کلاسر _ دبیر سرویس اجتماعی تابناک
