
شفقنا زندگی-ستایش هنوز سهسالش هم نشده، اما با دستانی کوچک، بدنی لاغر و نحیف و چشمانی که در آن خبری از برق شیطنت کودکی نیست، روی تخت بیمارستان نشسته است. در جایجای بدنش آثار زخم و کبودی دیده میشود. پاهای کوچکش را گچ گرفتهاند و دستانش هم زیر سوزنهای سرم پر از زخم و کبودی شده است. از چشمانش سیل اشک جاری میشود. اشکی که نشان از دردی تلخ و بیپایان دارد.
ستایش تنها ۲سال و ۱۰ ماه دارد که باید درد و رنج را با تمام وجودش احساس کند و هم روحش درد بکشد و هم جسمش؛ هرکس او را ببیند با یک نگاه متوجه میشود که این کودک معصوم را شکنجه کردهاند. تکتک زخمهایش برای او یادآور رنجی بزرگ و خاطرهای وحشتناک است. با دیدن این زخمها دوباره وحشت در چشمانش موج میزند. زبانی برای دفاع ندارد و هنوز آنقدر بزرگ نشده که دلیل این همه رنج را بفهمد. سن و سالش هنوز برای درک این همه رنج و عذاب خیلی کم است. روی تخت بیمارستان است و وقتی برای ملاقاتش میآیند، با دیدن آن همه اسباببازی هیجانزده میشود و دیگر خبری از آن وحشت درون نگاهش نیست. کودکی که تنها با یک اسباببازی رنگارنگ شادیاش چند برابر میشود و آرزویش داشتن یک عروسک زیباست، حالا باید روزبهروز با زخمهایی که بدن و درون روحش را میسوزاند، دست و پنجه نرم کند. چیزی که باورش سخت است، این است که ستایش را مادر و ناپدریاش شکنجه دادهاند. مادری که از جنس تمام مادران دنیا نیست.
