
به گزارش سرویس اجتماعی تابناک، زندگی هر چند زخم خورده، اما همچنان بر همه چیز غالب است؛ بر باروت و موشک و بر زمستانی که روزهای پایانش را سپری می کند.
مثل شهرهای دیگر، تهران، آخرین روزهای سال ۱۴۰۴ را زیر موشک های ناجوانمردانه دشمن می گذراند، و آسمان هنوز جای زخم تازه دارد. چند لحظه پیش، صدای انفجار آمد. اما همزمان پرد جوان نایلون به دست، با خانمش تماس گرفته بود و داشتند برای شب عید و لباس نوی فرزندشان تدارک می دیدند.
خیابان ولیعصر، از شمال تا جنوب، شبیه رگ برجسته شهر است. نبش یک خیابان فرعی، گلهای بهاری شهرداری تازه از راه رسیدهاند. نارنجی و زرد و بنفش، ردیف شدهاند کنار هم، انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش، آسمان لرزید. آدم ها هم دلشان می لرزد اما بند دلها به زندگی وصل است و پاره نمی شود. اصلا آدمی چاره ای ندارد جز ان که امیدوار به زندگی باشد . این هوای عیر، هر چند غمبار، اما باز کار خودش را می کند.
کارگری با دستکشهای پاره، بیلچه را فرو میکند در خاک نمناک و میگوید: «اینارو باید بکاریم تا آدم یادش بیاد بهار میاد، جنگ که همیشه نمیمونه.»
