هنوز نه نامی از «رهبری» بود و نه نشانی از «قدرت». دهه ۴۰ و ۵۰، روزگار نواندیشی و فریادهای زیرپوستی بود. آن زمان که روحانی جوانی با نگاهی نافذ و بیانی که حلاوتی دِگر داشت، در محافل روشنفکری مشهد و تهران دیده میشد. در زیر گنبدِ فیروزهای حسینیه ارشاد، جایی که سنت و مدرنیته با هم ممزوج شده بودند، ایشان پلی بود میان این دو جهان و از معدود روحانیونی که زبان نسل تحصیلکرده را میدانست و با آنان دمخور بود
جوان آنلاین: پیش از این، قلم چرخید و از «توئی که نشناختمت» گفت؛ یک بار برای مظلومیتِ فراوان آیتالله دکتر بهشتی و بار دیگر برای اخلاص خستگیناپذیرِ آیتالله سید ابراهیم رئیسی. امروز اما، کلمات در برابر نامی قد علم کردهاند که گویی هرچه بیشتر به او نزدیک میشوی، ابعاد ناشناختهتری از وجودش رخ مینماید. این بار سخن از مردی است که باید عنوانش را گذاشت: «توئی که هیچ نشناختمت!». چرا «هیچ»؟ چون در میان هیاهوی سیاستمداران پرطمطراق و جنجالهای بیپایان رسانهای، آن روح صیقلخورده و آن ادیب نکتهسنج، چنان در میان عبای تقوا و ردای مسئولیت پنهان ماند، که گویی ما تنها سایهای از او را دیدیم و از اصل آفتاب غافل ماندیم. آنچه مرثیهنگاریهای ما در این سوگ را نیز ابتر ساخته است.
از کوچههای مشهد تا طنین حسینیهٔ ارشاد
خاطرات من از او به سالهایی بازمیگردد که هنوز نه نامی از «رهبری» بود و نه نشانی از «قدرت». دههٔ ۴۰ و ۵۰، روزگار نواندیشی و فریادهای زیرپوستی بود. آن زمان که روحانی جوانی با نگاهی نافذ و بیانی که حلاوتی دِگر داشت، در محافل روشنفکری مشهد و تهران دیده میشد؛ او رفیق شفیق دکتر علی شریعتی بود. در زیر گنبدِ فیروزهای حسینیهٔ ارشاد، جایی که سنت و مدرنیته با هم ممزوج شده بودند، ایشان پلی بود میان این دو جهان و از معدود روحانیونی که زبان نسل تحصیلکرده را میدانست. کسی که رمانهای کلاسیک جهان را ورق زده بود و موسیقی و هنر را نه به چشم «تابو»، که به دیدهٔ «زبان روح» مینگریست. رفاقت ایشان با دکتر شریعتی، نه یک همنشینی ساده، که پیوند دو اندیشه برای بیداری یک ملت بود. ایشان از همان روزها نشان داد که دین در نگاهش، نه قفسی برای محبوس کردن انسان، که بالی برای پرواز است.
تقوا؛ نخ تسبیح زندگی یک سیاستمدار
انقلاب که پیروز شد، بسیاری در جادوی قدرت حل شدند؛ اما ملت که قدم به قدم «خودسازی» این مرد بزرگ را رصد میکرد، دید که او چگونه بر مدار تقوا باقی ماند. در این «زمانهٔ بلبشو» که سیاستمدارانش به سادگی آلوده میشوند، او پاکیزگی را نه بهعنوان یک شعار، که بهعنوان شیوهٔ زیست برگزید. سیاستمداری بود که هرگز اجازه نداد تا «سیاست»، «فرهنگ» را در وجودش ببلعد! در اوج بحرانهای نظامی و اقتصادی، همان قدر نگران کیفیت یک فیلم سینمایی یا وزن یک قصیدهٔ تازه بود، که نگران مرزهای کشور! این توازن، اعجابی است که تنها در سایهٔ یک خودسازی طولانی و جانکاه به دست میآید.
ما در عصری زندگی میکنیم که سیاست با آلودگی، رانت و دنیاطلبی گره خورده است. در این زمانهٔ بلبشو و بیدر و پیکر، مرور زندگی او یک درس بزرگ است: چگونه میتوان در اوج قدرت بود و «پاکیزه» ماند؟ ایشان سیاست را به مسلخ بیاخلاقی نکشاند و با پیروی از مقتدایش علی (ع)، برای آن حرمت عبادت قائل میشد. در تمام این سالیان، با وجود تمامی فشارها و دشمنیها، مدار تقوا و انصاف را رها نکرد. از ادبیات و شعر، پلی ساخت برای تلطیف فضای سخت سیاست و از هنر، ابزاری برای تعالی روح. ثابت کرد که میتوان «سیاستمدار» بود، اما «فرهیخته» ماند؛ میتوان «رهبر» بود، اما «علاقهمند به شعر و موسیقی»؛ و از همه مهمتر، میتوان «قدرتمند» بود، اما «بندهٔ خالص خدا» باقی ماند.
هنر؛ جایی که رهبری در برابر تندرویها ایستاد
شاید برای برخی غریب باشد، اما آن بزرگ دیدهبان بیدار هنر بود. آنجا که تندروی میخواست ریشهٔ هنر را به اتهام کجروی بزند، او بود که سد میشد. ماجرای فیلم «مارمولک» کمال تبریزی را به یاد داریم. وقتی فریادها بلند شدند، ایشان با نگاهی عمیق و سعهٔ صدری بینظیر، وجه مثبت و اصلاحگر اثر را دید و از آن دفاع نمود. یا آن زمان که بابک بیات، آهنگساز برجسته، دلشکسته بود؛ این آغوش باز و دلجویی وی بود که مرهمی شد بر زخم هنرمند. رهبر، ادیبان و هنرمندان را گرامی میداشت؛ نه به خاطر جایگاهشان، که به خاطر «حرمت قلم و صدا». ثابت کرد که میتوان پیشوا بود و در عین حال، با ظرافت یک منتقد ادبی، دربارهٔ بینوایانِ هوگو یا اشعار بیدل دهلوی سخن گفت و دلها و ذهنهای مستعد را به سوی آن رهنمون ساخت.
علم؛ بر لبهٔ دانایی و اقتدار
در کنار لطافت شعر و ظرافت هنر، جبههٔ دیگری در ذهن ایشان گشوده بود که شاید برای مردی با ریشههای عمیق حوزوی و سنتی، شگفتآور به نظر برسد: مرزهای دانش نوین. رهبر سالها پیش از آنکه واژههایی مثل «نانوتکنولوژی»، «سلولهای بنیادی» یا «هوش مصنوعی» در ادبیات عمومی ما جا بیفتند، دیدهبان بیدار این عرصهها بود. به یاد دارم زمانی که دانشمندان جوان ما در «رویان» با ناباوری جهانیان روبهرو بودند؛ این حمایتهای بیدریغ و باور عمیقِ وی بود که، چون سدی در برابر یأس ایستاد. بارها در دیدار با نخبگان، نه با زبان یک ناظر دور، که با تسلطی تحسینبرانگیز بر «نقشهٔ جامع علمی کشور» سخن گفت. برای رهبر، «علم» تنها راه رهایی از وابستگی بود. همواره میفرمود: «اَلعِلمُ سُلطان»؛ علم قدرت است و هر کس آن را بیابد، میتواند دست برتر را داشته باشد و در دنیای پرآشوب امروز از خویش دفاع کند. در این میان رفتارش با نخبگان جوان، بس دیدنی و ستودنی بود. در برابر هوش و ذکاوت جوان ایرانی، نه تنها به شوق میآمد، که با فروتنی تمام پای درد دلهای تخصصیشان مینشست. این توجهِ ویژه به «مرزهای دانش»، نشاندهندهٔ شخصیتی است که در عین ریشه داشتن در هزار سال تاریخ و سنت، چشم به افقهای دوردست داشت. او ثابت کرد که دین و علم نه تنها در تقابل نیستند، بلکه در ساحت یک «حکیم»، دو بال برای پرواز یک ملت به سوی تمدن نوین قلمداد میشوند.
دیدارهایش با جوانان و نخبگان علمی، نه جلسات خشکِ اداری، که شبیه به کلاسهای درسِ پرشور بود. با اشتیاق به ایدههای نوین گوش میسپرد و جوان را نه بهمثابهٔ اعداد و آمارها، که «موتورِ پیشران تمدن» میدید. عجیب است که در کهنسالی، بیش از بسیاری از مدیران میانسال و حتی جوان، به «تحول» باور داشت. همواره از کرانههای دانش سخن میکرد؛ از جایی که دانش به قدرتِ درونزا مبدل میشود. پیوند عاطفیاش با نخبگان، از جنس «باور» بود. وقتی آنان را به حضور میپذیرفت، گویی فرزندانِ معنویاش را در آغوش میگرفت و به آنها جسارت نترسیدن میداد. در نگاه وی، علمی که منجر به استقلال نشود، تنها نوعی ظاهرسازی است. این راهبرد علمی، ریشه در همان غیرت ملی و دینی داشت که از دوران جوانی در جانش ریشه دوانده و بارور شده بود.
از ورزش قهرمانی تا حمایت از بانوانِ این مرز و بوم
توجه ایشان به ورزش، فراتر از یک اعتنایِ متعارف بود. رهبر، قهرمانان تیمهای ملی را فرزندان خود میدانست. بهویژه وقتی پای بانوان ورزشکار به میان میآمد، نگاهش فرسنگها با جزماندیشی فاصله نشان میداد. ایشان بود که ایستاد تا دختران این سرزمین با حفظ کرامت و حجابِ خویش، بر سکوهای جهانی بایستند و ثابت کنند که «عفاف» نه تنها مانع نیست، بلکه شکوه و جلادهندهٔ اراده است. او در برابر کسانی که زن را در پستوی خانهها میخواستند، راه را برای حضور عزتمندانهٔ آنان در عرصههای داخلی و بینالمللی گشود. من هر بار که تصویرش را در حال تجلیل از بانوان قهرمان و محجبه میدیدم، درخشش رضایت را در چشمانش حس میکردم. ایشان با این حمایت، نه تنها به ورزشکاران، بلکه به تمام زنان این مرز و بوم اعتماد بهنفس بخشید. پیامهای تبریک صمیمانهاش به دخترانی که با پرچم ایران و سیمای نجابت بر سکوها ایستادند، پیامی روشن به جهان بود: ایران، سرزمین زنانی است که هم قهرمان هستند و هم عفیف. این نگاه متعالی، مرز بین «تجددمآبی غربی» و «تحجر کور» را مشخص کرد و بذلت رسمیت بخشید.
