
تختی خود را نکشت. مرگ او تلنگری بزرگ است تا تنهایی آدمهای بزرگ را که حتی در برهههایی از زندگیشان، از خانه و کاشانه خود هم رانده میشوند، دریابیم. کافی است بمیرند تا ذکر خیرشان باشد.
به گزارش سرویس فرهنگی تابناک، روزی که خبر فوت غلامرضا تختی در شهر و روستا پیچید، هفت تن در مناطق متعدد ایران خودکشی کردند! در میان این هفت خودکشی، تراژیکترین مرگ، خودکشی قصابی در کرمانشاه بود که خود را قناره انداخته و پیش از آن روی شیشه مغازهاش نوشته بود: «جهان، بی جهانپهلوان ماندنی نیست».
چه تختی خودکشی کرده باشد، چه به قتل رسیده باشد و چه به مرگی عادی از دنیا رفته باشد، رژیم یک خدمت بزرگ به او کرد؛ اجازه نداد تا روزنامهها و رسانهها درباره مرگ تختی بنویسند. این خدمت بزرگی بود تا همه درباره مرگ تختی حرف بزنند و هر کس روایتی متناسب با شناختی که از تختی داشت و تصوری که در ذهنش بود، مرگ او را همانگونه باور کند. یعنی استبداد، اسطورهگی مضاعف به تختی بخشیده بود، بیآنکه بداند و بخواهد.
از همینجا بود که یکی روایت کرد «غلامرضا تختی ۱۷ دی ۱۳۴۶ در هتل آتلانن، از خانه و کاشانه خود هم رانده میشوند، دریابیم. کافی است بمیرند تا ذکر خیرشان باشد.
مولوی را چه بسا فرزندش کشته است. در اینکه او را از خانه بیرون کردند و تاب و تحملش را نداشتند، تردیدی نیست. تا سالیان سال هم هیچکس از پدیدهای به نام مولانا خبردار نبود. دهها سال بعد، کسی آمد و او را کشف کرد. اما سالها از مرگ مولانا گذشته بود. مولانا هنوز خودش نمیداند که مولانای بزرگ تاریخ است.
اشتباه نشود، حرف بر سر خانواده مرحوم تختی نیست؛ خانواده بزرگ تر و جامعه و فرهنگ منظورم است. تنهایی در چنین جمعی ….
این تنهایی ها منجر به مرگ خواهد شد که اگر نشد، با مرگی خودخواسته به رهایی می انجامد.
* مهدی محمدی- دبیر فرهنگی تابناک
