
در رمان «درخت انجیر معابد»، احمد محمود از رئالیسم آرمانگرایانه خود فاصله گرفته و با نوعی بدبینی به انسانهای دوره خودش، زندگی فرامرز آذرپاد را به تصویر میکشد. مردی که میتوانست جایگاه، مقام و هویتی را اشغال کند.
احمد غلامی: اگر بگویم اساس این داستان را نوعی از خیانت شکل داده است شاید کمی شگفتانگیز باشد. آنچه موجب متلاشیشدن ساختار خانواده اسفندیار خان شده، و داستان حول محور آن شکل میگیرد نه درخت انجیر معابد، بلکه خیانت افسانه (مادر) است. خیانت افسانه به خودش، به فرامرز، به فرزانه و کیوان و بیش از همه به عزتالملوک. چارهای جز استفاده از این تعبیر کلیشهای ندارم که خیانت افسانه به عشق اسفندیار خان، موتور کوچک داستان است که موتور بزرگ آن یعنی استعاره درخت انجیر معابد را به کار میاندازد. داستان بر اساس زندگی فرامرز خان، پسر بزرگ اسفندیار خان شکل میگیرد. ازدواج افسانه (مادر) با مهران شهرکی، موجب فروپاشی شخصیت فرامرز شده و کل داستان، روایت این فروپاشیدگی است. اوج این فروپاشی زمانی عیان میشود که فرامرز ناخواسته با قاب عکس پدر اینهمان شده و خود جای پدر مینشیند و نفرت و خشمش از افسانه (مادر) جنس خشم فرزند به مادر نیست: «به عکس نیمتنه پدر نگاه کرده بود که به دیوار بود. ابروها پرپشت، چشمها سیاه و درشت. موی سر جوگندمی و سبیل سیاه سیاه -پاپیون زده بود. فرامرز سر برگردانده بود و به عکس دیگر پدر نگاه کرده بود که روی میز تحریر بود – در قاب خاتم با یکتا پیراهن و بدون کراوات و دکمهها تا روی سینه باز. میز آشفته بود. با مشت کوفته بود به پیشانی گفته بود: چرا؟ چرا؟ و چشمانش جوشیده بود. صدای پای کسی آمده بود که از راهرو میگذشت. گوش تیز کرده بود- افسانه بود. با دمپایی نرم روفرش…» (ص 153). از اینجا به بعد دیگر خشم فرامرز خشم جایگزین پدر در وجود اوست. دیگر خشم فرزندی نیست که مادرش با مرد دیگری ازدواج کرده است. خشم شوهری است که زنش به عشق او پشت کرده و وفاداری پیشه نکرده است. اگر پدر یکبار افسانه را از دست داده است، فرامرز دو بار. یکبار در کودکی که اسفندیار خان افسانه را از او ربوده است و حالا که او بزرگتر شده و در غیاب پدر میتواند از عشق مادری بهره ببرد، پدر دوم، پدر نمادین، او را ربوده است. این خشم فرامرز را ویران میکند و این ویرانی در نامهای که خطاب به مادرش مینویسد کاملا آشکار است: «مامان خانم! به خدا من دیگر طاقت ندارم. چند لحظه پیش که از مقابل اتاقم گذشتین و رفتین نمیدانم کجا، هزار جور فکر و خیال به سرم زد. خدا شاهد است که چیزی نمانده دیوانه شوم» (ص 153).
