تــو بـه مـن خنـدیـدی…

سجاد صاحب‌زند بازنشر یکی از بچه‌های هم‌کلاسم توی دفترش شعری نوشته بود که برایم خیلی جالب بود: «تو به من خندیدی/ و نمی‌دانستی/ من با چه دلهره سیب را از باغچه همسایه دزدیدم». یک جورهایی حس کردم شاعر خیلی صمیمانه حرف می‌زند. راستش تا آن روز شعر برای من یک جورهایی یعنی چیزی که سخت […]

سجاد صاحب‌زند بازنشر یکی از بچه‌های هم‌کلاسم توی دفترش شعری نوشته بود که برایم خیلی جالب بود: «تو به من خندیدی/ و نمی‌دانستی/ من با چه دلهره سیب را از باغچه همسایه دزدیدم». یک جورهایی حس کردم شاعر خیلی صمیمانه حرف می‌زند. راستش تا آن روز شعر برای من یک جورهایی یعنی چیزی که سخت […]

سجاد صاحب‌زند

بازنشر

منبع  : مجله 40چراغ

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *