
به گزارش بولتن نیوز به نقل از مجله روز های زندگی، آنها مرا به مطالعه برخی کتابها در این خصوص وادار کردند
و اوضاعم رفتهرفته کمی بهتر شد، اما هنوز به سر منزل مقصود نرسیده بودم تا اینکه
راهی خدمت سربازی شدم و آنجا متوجه شدم که باید به خیلیها نه بگویم تا اموراتم
بگذرد!
بعد از خدمت سربازی، چون در شرکت پدرم مشغول به کار شدم،
خیلی زود هوای زن گرفتن به سرم زد و حدود یک سال بعد در حالی که فقط 23 سالم بود،
پای سفره عقد با ریحانه نشستم. از آنجا که نوع رفتار باجدادنی من به طور کامل
اصلاح نشده و از سوی دیگر، مادرم هم کمی اهل دخالت در زندگی مشترکمان بود، زندگی
خوب و خوشی را با ریحانه تجربه نکردم. او دائم با مادرم درگیر بود و من هم نمیدانستم
طرف کدام یک را بگیرم؛ گاهی به حمایت از مادرم با زنم دعوا میکردم و گاهی به
حمایت از ریحانه به مادرم میتوپیدم تا این رفتار دوگانهام، روز به رند، بنابراین خیلی زود به خواستهام تن
داد و به صورت توافقی از یکدیگر جدا شدیم. در ذهن خودم، دنیای بعد از طلاق را
دنیایی راحت و به دور از دغدغه تصور میکردم، چون دیگر مجبور نبودم به پدر و مادرم
یا همسرم بله و چشم بگویم یا حتماً در کنار آنها زندگی کنم، ولی نوع رفتار و
اخلاق من از کودکی، جوری بود که باید حتی به یک نفر هم شده باج میدادم! قاطعیت در
کارها، به صورت ذاتی در وجود من نبود و نمیتوانستم حرفم را چه در محیط کار، چه در
محیط زندگی و چه در میان دوستان و آشنایانم به کرسی بنشانم. یک شکست در زندگی
مشترک و ادامه همان روند سابق باج دادن به این و آن باعث شد تا به فکر حل مشکلات
بزرگ زندگیام بیافتم که مهمترین آنها، نداشتن قدرت «نه گفتن» بود. تصمیم گرفتم
برای درمان دردهای ذاتیام که بچگی آزام میداد. و البته در کودکی نمیدانستم که
چقدر به ضررم تمام میشود، نزد روانشناس بروم تا با مشورت او بتوانم کمی بر
مشکلات زندگیام چیره شوم. روانشناس در همان جلسه اول تشخیص داد که من با الگوی
انفعال و سازش با همه، رشد و پرورش یافتهام که باعث شده تا زندگیام پر از باج
دادن به این و آن باشد. او دومین موردی را که باعث همه مشکلات در زندگیام شده،
ارتباط ضعیف من با محیط جامعه و خانواده، به دلیل عدم آموزشهای صحیح و اصولی
دانست.
