یک شبی زبیده همسر هارون الرشید خواب بسیار بدی دید طوری که خیلی ناراحت شد صبح روز بعد به کنیزی پولی داد و گفت برو به خدمت ابن سیرین و بنگر اسمی از من نبری بگو من خودم خوابی دیدم .
خواب زبیده این بود که او خواب دید در یک بیابانی تنها است و هر انسان و حیوانی می آید و با وی نزدیکی می کند.
آن کنیز به نزد ابن سیرین رفت و گفت من چنین خوابی دیدم ابن سیرین خندید و گفت تو عرضه این خواب را نداری و ممکن نیست تو چنین خوابی دیده باشی. تا زمانی که صاحب این خواب را معرفی نکنی من تعبیر نمی کنم.
