تانک دشمن را که دیدم دعایم عوض شد!

در وجود شهید احمدی چیزی دیده بودم که در کمتر کسی دیده‌ام. در عملیات رمضان بچه‌ها خیلی خیلی آب می‌خوردند تا بتوانند سرپا باشند و راه بروند، ولی شهید اکبر احمدی اغلب روز‌ها را روزه و دائم‌الوضو بود. می‌گفت بعد‌ها آن دنیا هر چه بخواهم می‌خورم این دنیا زود گذر است و همین مقدار بس است

در وجود شهید احمدی چیزی دیده بودم که در کمتر کسی دیده‌ام. در عملیات رمضان بچه‌ها خیلی خیلی آب می‌خوردند تا بتوانند سرپا باشند و راه بروند، ولی شهید اکبر احمدی اغلب روز‌ها را روزه و دائم‌الوضو بود. می‌گفت بعد‌ها آن دنیا هر چه بخواهم می‌خورم این دنیا زود گذر است و همین مقدار بس است

جوان آنلاین: اصغر احمدی‌دستجردی پسری نوجوان بود که جنگ شروع شد. در همان نوجوانی با خودش فکر می‌کرد که او هم باید سهمی در دفاع از انقلاب، امام‌خمینی از اسلام داشته باشد. برای همین کافی بود تا انگیزه‌اش برای رفتن به جبهه را تقویت کند. او با دشواری زیاد از جمله دست بردن به شناسنامه و جعل‌کردن رضایتنامه توانست نامش را در میان رزمندگان ثبت کند و راهی نبرد با دشمن متجاوز شود. این رزمنده دوران دفاع‌مقدس در جریان دو عملیات مجروح شد و به افتخار جانبازی ۴۰ درصد نایل آمد. آنچه در ادامه می‌آید مروری بر خاطرات این جانباز دفاع‌مقدس است. 

قبل از هر چیز درباره ورودتان به بسیج و تصمیم‌تان برای رفتن به جبهه توضیح دهید. 
حضور من در بسیج از مسجدنور میدان خراسان و مسجد خندق‌آباد خیابان مولوی تهران شروع شد. همزمان با فعالیت‌هایی که در بسیج داشتم، اشتیاق رفتن به جبهه در وجودم موج می‌زد. خب آن زمان سن کمی داشتم و قدی کوتاه که برای من و نوجوانانی مثل من دو مانع بزرگ بر سر رفتن به جبهه بود. تلاش‌های من و دوستان نوجوانم برای رفتن به جبهه ثمری نداشت تا اینکه تصمیم گرفتم برای اعزام راهی اصفهان شوم. موضوع را با چند نفر از دوستانم در میان گذاشتم که قبول کردند. بنابراین بعد از دستکاری در شناسنامه‌های‌مان مقدمات این کار را فراهم کردیم. بعد هم رضایتنامه‌های جعلی والدین‌مان را تهیه کردیم و توانستیم یک قدم به جبهه نزدیک شویم. من آن زمان فقط به فکر جبهه بودم و تنها چیزی که فکر می‌کردم کار‌های رزمی بود که بتوانم در دفاع از ایران اسلامی، رهبر و انقلاب سهمی هر چند اندک داشته باشم. 

در اصفهان چه اتفاقی برای شما و دوستان‌تان افتاد؟
من همراه پسرعمو و پسرعمه‌ام راهی اصفهان شدیم. حدود ۲۰ روز در بسیج مطهری، لشکر ۲ سیدالشهدا یا همان لشکر امام‌حسین (ع) کنونی آموزش دیدیم و به این ترتیب مقدمات حضور در جبهه فراهم شد. 

قبل از ادامه خاطرات‌تان، خانواده‌ها خبر داشتند که قرار است به جبهه بروید و با رفتن‌تان موافقت کردند؟
پدرم راضی بود، اما هنگام اعزام عمویم آمد و به مسئولان اعتراض کرد که چرا بدون رضایت او می‌خواهند پسرش (پسرعمویم) را به جبهه ببرند؟ آن‌ها هم گفتند که او با رضایتنامه ثبت‌نام کرده است. عمویم جواب داد که رضایتنامه جعلی است. بعد یقه پسرش، من و پسرعمه‌ام را گرفت و به سمت سبزه‌میدان اصفهان حرکت کرد تا ما را با اتوبوس به دستجرد برگرداند. در طول مسیر ما سه نوجوان با هم نقشه کشیدیم و توانستیم حواس عمو را پرت کنیم و فرار کنیم. 
با خودمان گفتیم اگر به بسیج مطهری برگردیم عمو پیدای‌مان می‌کند و دوباره همان آش و کاسه می‌شود. در همین فکر‌ها بودیم که یکی از رزمنده‌های دستجردی‌ها را دیدیم و موضوع را با او در میان گذاشتیم. او گفت در شهرستان مبارکه آشنایی دارد که می‌تواند مشکل ما ر ا حل کند. بعد از گرفتن نشانی‌های او به مرکز اعزام شهرستان مبارکه رفتیم و موفق به ثبت‌نام شدیم. بعد چند روزی آموزش دیدیم. در حال آموزش بودیم که خبر رسید برای عملیات رمضان نیرو لازم دارند که ما را به شهرک دارخوین اعزام کردند. در شهرستان دارخوین افتخار این را داشتیم که با سردار شهید احمد کاظمی، شهید ردانی‌پور و شهید حاج‌حسین خرازی آشنا شدیم. 
با آن آموزش اندک شما را قبول کردند؟
آنجا وقتی متوجه شدند که دوره آموزشی‌مان کامل نبوده، گفتند ما آموزش اصفهان را قبول نداریم، باید اینجا آموزش ببینید. من، چون در تهران کاراته کار کرده بودم، گفتند که آرپی‌جی‌زن نیاز دارند و بهتر است من آرپی‌جی‌زن شوم. ما هر روز از خرمشهر به دارخوین می‌رفتیم که حدود ۳۰، ۴۰ کیلومتر بود. گاهی این مسیر را پیاده می‌رفتیم. یک دوره آموزش فشرده را در دارخوین گذراندم و آرپی‌جی‌زن شدم. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *