«بیگانه»؛ در حال و هوای آن سکوت کمیاب ساحلی

سینماسینما، شهرام اشرف ابیانه
«چطور با ساعات پایانی عمرت روبرو میشی…و سنگینی گناهی رو به دوش میکشی که باید ازش خلاص شی.»[۱]
این حرفهای کشیش در سلول مورسو، قهرمان داستان آلبر کامو، در فصل پایانی فیلم فرانسوا اوزون، فقط بحث هستیشناسانه اگزیستانسیالیستی نیست، جانمایهی شخصیتپردازانهی فیلمی است، که میکوشد معادل بصری برای رمان فلسفی کامو پیدا کند. نمونهاش آفتابی است، که در سراسر فیلم همچون قطعیتی امورسو)، که از ته قاب در بلندای صخرهای ساحلی، به دوربین نزدیک میشود، تا بایستد بالای مزار موسی حمدانی، برادرش، و با چشمانی به اشک نشسته، غروب خورشید دریایی که ما را در برگرفته به نظاره بنشیند.
انگار همهی زندگی در این دو سویهی زندگی و مرگ ( تجسمیافته توسط شخصیتهایی زنانه)معنی پیدا کند. همهی پوچی که مورسو گرفتارش شده، میانهی این دو مولفهی هستی شکل میگیرد. نوعی خلاء که هستی آدمی انگار با آن زاده شده، و بدان شکل و جهت میدهد.
[۱] از دیالگوهای فیلم. بیگانه فرانسوا اوزون. ۲۰۲۵
[۲] از مونولوگهای فیلم
[۳] همان
