پدر مـن با تمام هنرمندان بزرگ آشنا بودو همه ی بـه منزل مـا معاشرت داشتند. عاشق موسیقی بود پدر مـن.
میگفتند آنها بیآیند برای تـو بخوانند، تـو نباید بروی برای کسی بخوانی. از لحاظ مادیات پدر مـن یکی از بزرگ ترین مالکین ایران بود. از لحاظ مادی هیچ مسئلهاي نداشتیم.
پنهانکاری ادامه خواهد داشت. برای همین اسـت کـه میگویم آدم باید کتاب بنویسد.
صبرم عطا کن، واقعاً فاجعه زندگی مـن از آنجا شروع شد.
اینور هم بـهپا کرد، درخانوادهي مـا هم شور و ولولهاي بـهپا شد. یک کودتایی هم اتفاق افتاد.
نمی شود کـه همه ی را بگویم.
نخستین ترانه مـن رابه همان بدبختی کشاند.
این بدبختی کـه هنوزهم ادامه دارد…
این قدر صبر باید عطایم میکرد کـه تا هم اکنون هم باید همینطور ادامه میداد. واقعیت را بگویم، بـه خدا از شوخی گذشته، واقعاً این درد دل مـن را بگذارید همه ی بدانند، شـما هم بدانید. واقعاً مـن این قدر از خدا راضی هستم، این قدر از خدا تشکر می کنم، این قدر ازش سپاس دارم. هیچی نشده توی دنیا مـن بخواهم، خدای بزرگ بـه مـن ندهد. هیچ چیز نشده. مـن آخر این جور زندگی را دوست دارم.
برای مـن کـه فرقی نمی کند. چـه در کویر زندگی کنم… چـه این جا… ولی ازلحاظ چارچوب زندگی میگویم. شـما خیال نکنید کـه مـن در ایالات امریکا هستم. چون هیچ جای کشور آمریکا را ندیدم. برای همین اسـت کـه می گویم هیچکس نمیتواند مثل مـن زندگی کند. اولاً کـه مـن بـه هیچ عنوان حسادت ندارم و هیچوقت دلم نمی خواهد جای کسی باشم.
ببینید، از زندگی نه. از زندگی گذشتهي خودم، با کسانی کـه زندگی کردم راضی نبودم. مـن بشما گفتم کـه مـن در زندگی زناشویی شانس نداشتم اصلاً. ولی در زندگی تنهاییام خیلی شانس دارم.
حمیرا: میخواهم بگویم کـه عاشقانه دوستشان دارم، بـه امید آنها هستم و واقعاً اگر آنها نبودند، مـن هم اکنون وجود نداشتم. چون اصولاً یک هنرمند، یک هنرمند واقعی، باید یک انگیزه داشته باشد.
مـن فکر می کنم باعث و بانی اینکار پدر و مادر ها هستند. آنها موزیکهاي مـا را گذاشتند یا فیلمها را گذاشتند و این بچهها دیدهاند و توجهشان را جلب کرده. شاید باور نکنید، بچه دوساله بـه مامانش میگوید موزیک حمیرا را بگذار.
بله، مـن اصولاً در ایران هم کـه بودم، فعالیت هنری زیادی نداشتم. برای اینکـه برای دل خودم میخواندم. برای اینکـه خواندن را عاشقانه دوست داشتم و عاشق موسیقی بودم. مـن خیلی کم در محافل، در جایی یا در تلویزیونها ودر رادیو ظاهر می شدم. اصولاً در محافل عمومی کمتر شرکت میکردم. در ایالات امریکا کمتر هم شده اسـت.
در خواب دوستدارنم را دیدم، عشق و علاقهاي کـه عاشقانه بـه مـن میدادند. دیدم دارم برایشان برنامه اجرا می کنم. بـه آقای رادمنش زنگ زدم و گفتم برای مـن چنین اتفاقی در خواب افتاده، هنوزهم انگار بیدار نیستم، مثل اینکـه بیهوشم، مثل اینکـه نمیدانم کجا هستم. حالا مـن دلم میـــخواهد شعری ساخته شود برای آن چشمان مهربانی کـه مـن دیدم، این ها را شـما در شعر بگذارید کـه مـن بخوانم.
مـن فقط یکبار عاشق شدم. هیچ بشری نیست کـه عاشق نشده باشد. اگر هم بگوید عاشق نشده دروغ می گوید. یعنی بشر نیست آن کسیکه عاشق نشده. این عقیدهي مـن اسـت.
شاید شـما قبول نکنید. یک هنرمند واقعی بـه عقیدهي مـن اگر انگیزه نداشته باشد، اصلاً نمی تواند بخواند. اگر شـما همین حالا بـه مـن بگویید بخوان، مـن نمی توانم. مگر اینکـه خودم در احساس خودم فرو بروم. وگرنه بـه هیچ عنوان مـن نمیتوانم. مـن تعجب می کنم کسانی کـه می گویند بخوان و فوری می خوانند.
مـن اصولاً زیاد نمی خوانم. شـما شاید باور نکنید. موزیکساز مـن هم وقتی بـه مـن موزیک میدهد و می گوید بخوان، مـن می گویم از مـن نخواهید بخوانم. مـن باید توی مغزم مرور کنم. شعر باید با مـن زندگی کند. مـن هیچوقت نمیتوانم امروز کـه بـه مـن موزیک بدهند، فردا اگر گفتند بخوان بخوانم. چون تا با آن زندگی نکنم، احساسم را ندهم، با آن وقتم را نگذارنم… نمی توانم شروع بـه خواندن کنم.
باید هر سه با هم جفت باشند. نگینی کـه شـما روی پایهي زیبایی میگذارید، اگر آن نگین قشنگ جا نیفتاد، میافتد. مـن شنیدم گاهی اوقات شعرها و موزیکهایي را دیگران می خوانند کـه واقعاً می گویم حیف از این موزیک و شعر کـه او میخواند. متوجه هستید! آن بیانی کـه باید بکند، احساسی کـه باید نشان دهد، در آن خواننده مـن نمی بینیم.
بـه عقیدهي مـن شاعر وظیفه دارد شعرهایی بسازد کـه بـه شخصیت آن خواننده بیآید. اگر شـما مثلا بـه کسیکه همه ی بعنوان یک آدم شلوغ می شناسندش ودر اجتماع کارهای ناپسندی کرده باشد، یک شعر معصومانه را بدهید کـه بخواند، واقعاً مسخره اسـت. مـن کمتر کسی را دیدهام کـه بـه این موضوع فکر کند. یک فرم دیگرهم وجوددارد.
بیژن ترقی، معینی کرمانشاهی، رهی معیری، هما میرافشار، لیلی کسری. از شعر همینها بیشتر خوشم می آید تا شعرهای دیگران. آنها هم قشنگ و زیباست. ولی باید بـه صورت دیگری خوانده شود. مـا ایرانیها غم را دوست داریم، غم زیبا را دوست داریم، غم هم خودش یک زیبایی خاصی دارد. البته توی دل کسانی کـه احساس داشته باشند.
میخواهم کـه احساسات قلبی خودم رابه گوش هموطنان عزیزم برسانم و بگویم با قلبی سرشار از عشق و محبت، با بوسه هاي عاشقانه بـه روی صورت ماه همه یي هموطنانم در سراسر جهان، بـهخصوص فرزندان قهرمان و سلحشور ایرانزمین و پارسی زبانان، این عید سعید باستانی راکه از نیاکان مـا بـهیادگار مانده، تبریک بگویم.
