شهادت سعادت میخواهد، من سعادت نداشتم و به فرموده شهید سلیمانی، باید شهید باشی تا شهید شوی. شهادت نصیب هر کسی نمیشود. زینب و زهرا سعادت شهادت را داشتند چراکه در زندگیشان همچون شهدا بودند. به حجاب، به قرائت قرآن و به دعا و عمل به فرایض دینی و حتی مستحبات پایبند بودند
جوان آنلاین: کلاس دوم راهنمایی بود که وارد بسیج شد و لباس رزم پوشید و بعد از گذراندن دورههای آموزشی راهی جبهه شد. رفت و چند سالی در جبهه حضوری فعال داشت. شرق کشور، مرز افغانستان، زاهدان و جبهههای جنوب خدمت کرد. کمی بعد وارد سپاه شد و نهایتاً بعد از ۳۶ سال خدمت به نظام و کشور بازنشسته شد. همه حضور او در میدان نبرد و منطقه برمیگشت به کانون خانواده، به همسری که تعهدش تربیت فرزندانی بود که در راه اسلام گام بردارند و دغدغه دین داشته باشند. الحق والانصاف که بانوی خانهاش سنگتمام گذاشت. همه مجاهدتهای محمد رشیدیطغرالجردی در روزهای جهاد اگر چه به شهادت ختم نشد، اما خانهاش به نام دو شهیده مزین شد؛ شهیدان زهرا و زینب رشیدیطغرالجردی. درست در روزهایی که نه فقط ایران که دوستداران حاجقاسم در سراسر دنیا در غم و ماتم از دست دادنش بودند، زهرا و زینب خودشان را به صفوف تشییعکنندگان پیکرحاجقاسم رساندند، اما کسی نمیدانست آن روز و همراهیشان با پیکر شهدای مقاومت آخرین لحظات حضورشان در بین خانواده خواهد بود. زهرا و زینب در میان خیل تشییعکنندگان شهید سردار سلیمانی دچار حادثه شدند و مظلومانه به شهادت رسیدند. آنها گوی سبقت را از پدرشان که سالها در میدان رزم بود، ربودند. محمد رشیدیطغرالجردی که سال ۱۳۹۶ همسرش را از دست داده این روزها که به سالروز شهادت دو فرزند شهیدش نزدیکتر میشود، بیتاب آنهاست. بعد از معرفی یکی از دوستان در کرمان با آقای رشیدیطغرالجردی آشنا میشوم و از حضور در جبهه و شهادت دردانههای خانهاش زهرا و زینب در ۱۷ دی ماه سال ۱۳۹۸ میپرسم. او این روزها تا پاسی از شب در کنار مزار فرزندان شهیدش میزبان زائران مزار شهداست. متن پیش رو حاصل همکلامی ما با محمد رشیدیطغرالجردی است.
خبر شهادت حاجقاسم را چطور شنیدید؟ با شنیدن این خبر چه کردید؟
صبح ۱۳دی ماه سال۱۳۹۸ ما در شهرستان بودیم که متأسفانه و ناباورانه ساعت۴ بامداد از طریق یکی از دوستانم به واسطه پیام کوتاه خبر شهادت حاجقاسم سلیمانی را در فرودگاه عراق دریافت کردم. چند نفر از خانوادهام همراهم در شهرستان بودند و چند نفر هم در کرمان و زرند. وقتی خبر را به زهرا گفتم، اصلاً باورش نمیشد، با گریه و زاری من را قسم میداد و میگفت: بابا شوخی نکن. گفتم: دخترم تلویزیون را روشن کن ببین که راست میگویم. از ۱۳دیماه تا ۱۷دیماه سال۱۳۹۸ که پیکر مطهر شهید حاجقاسم کرمان رسید، اشک چشمان خانوادهام قطع نشد، مثل فرزندانی که پدر از دست باشند گریه و زاری میکردند. زهرا به من گفت: بابا بلند شو برویم دیوارهای خانه را سیاهپوش کنیم. بچهها در خانه را پارچه مشکی زدند و عزادار سیدالشهدای مقاومت بودند.
شاید مرور آن روز برای شما دشوار باشد، اما میخواهیم از زبان خود شما حادثهای را که به شهادت زهرا و زینب خانم منجر شد، بشنویم.
صبح ۱۷دیماه که قرار بود پیکر مطهر سردار در کرمان تشییع شود، زینب و فرزند و شوهرش هم از زرند آمدند. حدود ساعت۵ صبح بعد از انجام فریضه نماز و صرف صبحانه همه خانواده با دو دستگاه خودرو به سمت میدان آزادی حرکت کردیم. حال و احوال بچهها اصلاً خوب نبود. پسرم که بسیجی است برای خدمت در موکب گلزار شهدا زودتر از ما رفت. کالسکه محمدمهزیار پسر دخترم زینب آماده شد. صبح تقریباً سردی بود و محمدمهزیار هم خواب بود که او را با تجهیزات لازم و گرمکننده در کالسکه قرار دادیم. زینب خانم با چفیهای که به تمثال رهبر معظم انقلاب بود و با بادکنکهایی که مزین به پرچم جمهوری اسلامی ایران بود، کالسکه را تزئین کرد و، چون تعدادمان زیاد بود با دو دستگاه خودروی سواری با نیت رضای خداوند به سمت مراسم حرکت کردیم. خورشید تازه طلوع کرده بود، چون خیلی شلوغ بود، خودروها را خیلی قبل از چهارراه خواجوی کرمان در یک کوچه پارک و پیاده دسته جمعی به سمت میدان آزادی حرکت کردیم. وقتی رسیدیم میدان آزادی، خیلیخیلی شلوغ بود، ما هم روبهروی خیابان استقلال مستقر شدیم. هنوز مراسم شروع نشده بود و جمعیت هم از همه طرفها وارد آزادی میشد، حتی از سمت خیابان شهید بهشتی که قرار بود مسیر رفت تشییع باشد هم جمعیت وارد میدان آزادی میشد. ساعت از ۸ گذشته بود که مراسم شروع شد. بلندگوها قطع و وصل میشد، تراکم جمعیت و همهمه جمعیت زیاد بود. به نظر میآمد کنترل از دست برگزارکنندگان خارج شده است و امکانات کنترلی هم بسیار محدود به نظر میرسید. بچهها سخت دغدغه حجاب و محرم و نامحرم را داشتند و از طرفی هم من بسیار احساس خطر میکردم. به زینب جان و همسرش گفتم: شما، چون بچه کوچک در کالسکه دارید، خیلی خطرناک است، بروید با ماشین بیایید، مسجد صاحبالزمان (عج) همدیگر را میبینیم. سخنرانی آقای سردار سلامی تقریباً رو به پایان بود. هنوز زینب و همسرش در دید ما بودند که یک مرتبه برگشتند. گفتم: باباجان چرا برگشتید؟ گفت: ما نمیرویم، دوست داریم همراه شما باشیم. راضی به ماندن آنها نشدم و با آنها تند شدم و گفتم: باید بروید و خیلی شلوغ است و خطرناک، زینب دلش شکست و گریه کرد. خانواده به اتفاق دخالت کردند که زینب و خانوادهاش بمانند. مراسم سخنرانی به پایان رسید و دستور حرکت دادند. ما هم به همراه جمعیت به سمت خیابان شهید بهشتی حرکت کردیم. درست در وسط خیابان شهید بهشتی بودیم و ازدحام جمعیت خیلی فشردهتر شده بود. از پل هوایی عابرپیاده ابتدای خیابان که گذشتیم، صدای همهمه جمعیت خیلی شدید شد. به دامادم امین گفتم: سریع بچه را از داخل کالسکه بردار، همین که بچه را برداشت و کالسکه را جمع کردیم. جمعیت عین دریا موج زد و مردی هم از بالای پل هوایی عابر به سطح خیابان پرت شد. دیگر ما چیزی متوجه نشدیم، میلههایی که جلوی کوچه شماره یک کوچه معروف به ۳۸ بسته شده بود، شکستند و ما ناخواسته به سمت کوچه کشیده شدیم…
گویا زینب خانم فرزند اول شما بود. کمی از ایشان بگویید.
زینب متولد چهارم تیرماه سال ۱۳۶۶ خانوک زرند بود. او اولین فرزند خانوادهام بود. شهیده حاجیه زینب جزو دانشآموزان ممتاز در دوران راهنمایی و دبیرستان بود. این شهیده عزیز مقطع کارشناسی را در دانشگاه شهید باهنر کرمان در رشته فقه و مبانی حقوق اسلامی و کارشناسی ارشد را هم در دانشگاه علوم تحقیقات شهرستان سیرجان در رشته حقوق جزا سپری کرد.
