
چهل و چهارمین جشنواره فیلم فجر، بیآنکه ادعایش را داشته باشد، پس از سالها کمک کرد تا هنرمندان دوباره به ساحت هنر و به رشته تخصصی خودشان، یعنی سینما، برگردند. بازگشتی که از این جهت اهمیت دارد که سالها بود بسیاری از هنرمندان ایرانی در هر حوزهای اظهار نظر میکردند؛ از سیاست و اقتصاد گرفته تا جامعهشناسی و حتی علوم، جز همان حوزهای که قرار بود زبان اصلیشان باشد: هنر.
مسئله دقیقاً از همینجا شروع میشود. سالهاست در فضای فرهنگی ما، هنرمند جای هنر را گرفته و اثر هنری، به حاشیهای کمرنگ در کنار نامها تقلیل یافته است. در ایران، افرادی که «هنرمند» نامیده میشوند، سالهاست مسیر، راه و حتی چارچوب هنر را تعریف میکنند، بیآنکه نسبت روشنی میان این مرجعیت و خروجی واقعی آثارشان وجود داشته باشد. انگار نام، بهتنهایی کفایت میکند.
در چنین فضایی، هنرمند به موجودی فراپرسش تبدیل شده است؛ چیزی میان یک قدیس فرهنگی و یک ربالنوع خودساخته. گویی صرفِ هنرمند بودن، مصونیت دائمی میآورد؛ حتی اگر سالها هیچ اثری تولید نشده باشد، یا آنچه تولید شده، در بدترین و بیدفاعترین وضعیت ممکن قرار داشته باشد. اثر مهم نیست؛ مهم این است که «چه کسی» آن را ساخته است.
