
مهدی محمدی کلاسر- تئوریهای مدیریت و قوانین حکمرانی را بگذارید کنار! گویی این قوانین و یافتههای پیچیده تمدنساز، برای ما «نقش بر آب» شدهاند؛ خطوطی محو که موجهای بیمسئولیتی، یک به یک میشویندشان. میخواهم از ژرفای تاریکِ روانِ جمعی و فردیمان به این زخم نگاه کنم؛ شاید ریشههای فاجعه، در شنهای روانِ کودکیِ ما پنهان باشد، جایی که بذرهای بیتعهدی را به دستِ بادِ سهلانگاری سپردیم.
لطفاً! مراقب بازیهای فرزندانتان باشید. با چشمانی گشاده به بازیهای کودکان بنگرید. نسلی که «قایمباشک» بازی میکند یا مدام زمزمه میکند: «من نبودم، دستم بود، تقصیر آستینم بود!»، آیندهاش چیزی نیست جز تاریکیِ بیستارهای که خود میآفریند. این کودک، در پشتِ پرده این ترانههای به ظاهر معصوم، هنرِ شرمزدایی از گناه را میآموزد؛ گمگشتهای که به جای کاوش در تاریکیهای وجودش، به دنبال سایهای میدود تا بارِ گناهش را بر دوشِ او بیندازد.
تجربهٔ من میگوید: تربیت، در سکوتِ بازیها و درست در لحظهای که مربیان حواسشان به تربیت کردن نیست، اتفاق میافتد و جاری میشود، نه در غرشِ بایدها و نبایدهای کهنه خانه و مدرسه. نه در بایدها و نبایدهایی که مثل واکسن میروند و سلولها پس میزنندشان. ما در اصل، پژواکِ لحظههای ناخودآگاهیم. برای همین است در مدرسه خیلی چیزها را میآموزیم، جز درسهاییراز خوشحالی میکند که «خوشبختانه سی درصد کانتینرها سالماند» — و بعد هم انتظار برای فاجعه بعدی در معدنی، در کارخانهای و در هر جای دیگر آغاز میشود. روزشماران فاجعه. گویی سوختنِ هفتاد درصد کانتینرها پیروزی است!
اگر فاجعه را با پوست و استخوان حس کنیم، شاید به خود آییم. اگر بپذیریم قربانی، خون من است، گوشت من است….
غرق شدهایم در بی مسئولیتی ها و خرده جنایت هایی که حواسمان نیست. گویی چنگیزخانهای کوچکی هستیم؛ با این تفاوت که برای ویرانیمان، بودجه و سازمان هم داریم! و عجیبتر اینکه هر روز عزیزتر میشویم. بالاخره همیشه یک مغولستان وجود دارد که چنگیزخان را ابرمردِ اسطورههای خود بداند، هرچند یک جهان را به آتش کشیده باشد.
