
اقتصاد۲۴- تاکسی زرد رنگ، مقابل گیتهای پاستور توقف میکند، از پلاک خودرو هم مشخص است که راننده ماشین جانباز است، سوار میشوم که با اشاره تجمع معلولان میگوید: «چه اتفاقی افتاده؟» میگویم تجمع است. میگوید: «ای بابا… همه اش از نداری است.» سری که به افسوس تکان میدهد، حکایتهای زیادی را در خود پنهان دارد.
تاکسی زرد رنگ از خیابان پاستور عبور میکند، خیابانی قدیمی که ماجراهای زیادی را به خود دیده است و البته محلهای «مسئول نشین». ماشین وارد خیابان جمهوری میشود، خیابانی که همسایه پاستور است و، اما هیاهوهای آن رنگ و بوی دیگری دارد. خیابان جمهوری حال و هوای سال جدید را گرفته، شلوغی مغازههای پوشاک و هیاهوهای دست فروشان هم توجه زیادی را به خود جلب میکند. همین هیاهوها سر درد دل راننده تاکسی را باز میکند و از گرانی و شرایط سخت زندگی گلایه میکند.
به او میگویم که خبرنگار هستم، خود را معرفی کرده و کارت خبرنگاریام را مشاهده میکند، در همین هنگام مکانی را در خیابان جمهوری نشانم میدهد که حالا تبدیل به یک شرکت و یک مغازه کوچک شده است. با غصه میگوید؛ «اینجا را ببین، برای من بود.» بغض میکند و انگار به روزگاری میاندیشد که روزی صاحب این ملک بود. از او که اسمش «عباس» است میپرسم؛ از دولت و مجلس چه انتظاری داری؟ میگوید: «من حدود ۱۲ سال است که مسافر کشی میکنم؛ همه ما انتظار داریم و ملت دارند عذاب میکشند. برای آقایان فرقی نمیکند گوشت کیلویی یک هزار تومان باشد یا یک میلیون، اما امثال ما که داریم رنج میکشیم، فرق میکند. دولت باید تورم را درست کند.»
