
پیش از آنکه آفتاب پانزدهم تیرماه ۱۴۰۵ بر آسمان تهران بهطور کامل طلوع کند، خیابانهای پایتخت مملو از جمعیتی شد که برای آخرین برای بدرقه رهبر شهید گرد هم آمده بودند.
خبرگزاری مهر – مجله مهر: هوا هنوز در گرگومیش بامداد فرو رفته است و آفتاب، فرصت نکرده چهره خود را بر آسمان ۱۵ تیرماه ۱۴۰۵ آشکار کند. لباسهای مشکیام را میپوشم و با این امید که شاید در این ساعت، خیابانهای تهران هنوز آنقدر شلوغ نشده باشند و بتوانم با آسودگی بیشتری روایت یکی از تاریخیترین روزهای پایتخت را ثبت کنم، راهی چهارراه ولیعصر میشوم. اما همین که به ایستگاه متروی تئاتر شهر میرسم نخستین تصویر از تمام تصوراتم بر هم میخورد؛ سیل جمعیت عزادار با لباسهای مشکی، پرچمهای ایران و پرچمهای سرخ «یا نمایی میکند. لحظهای نگاهم بر همان تصویر ثابت میماند و بیاختیار، صدای آقای شهید ایران در ذهنم زنده میشود؛ صدایی که بارها خطاب به جوانانی که آنان را فرزندان خود خوانده بود، میگفت: «اگر کسی از بنده سؤال کند آیا شما از این فرزندان راضی هستید؟ صددرصد راضیام، اما قانع نیستم. فرزندان من، آینده را متعلق به شما میبینم. فردا مال شماست. شمایید که باید این تاریخ را با عزتش محفوظ نگه دارید. خرمشهرها در پیش است…» و همزمان نگاهم دوباره به میان جمعیت بازمیگردد. به چهره جوانهایی خیره میشوم که خستگی حتی با پشت سر گذاشتن این روزهای سخت و جانکاه جایی در صورتشان ندارد. پرچمها همچنان بر فراز دستانشان در اهتزاز است و گامهایشان، آرام اما استوار، مسیر را ادامه میدهد. کنار مسیر میایستم و خیره به این تابلوی بینظیر از سیل جمعیت، زیر لب زمزمه میکنم: «سفر به خیر، ای شهیدان خدایی؛ بلاجویان دشت کربلایی.»
