
به گزارش مجله خبری نگار/ایران-ایران واشقانی فراهانی: هرگز خودش را در ورطه سقوط نمیدید که دید. هیچوقت تصور نمیکرد زندگیش به پایان مسیر پر پیچ و خم، به انتهای روزهای تلخ و شیرین برسد که رسید. روی بازگشت به خانه پدری را نداشت که راهی شد. پای عریضه نویس و دردسرهای شکایت به زندگیش کشانده نشده بود که شد. پس دیگر چه فرقی میکند کم و زیادش، چه توفیری دارد پس و پنهان اینهمه درد. حتی نگاهها، قضاوتها، سرزنشها و روی برگرداندنها دیگر در او اثر ندارد. انگار خودش هم، وجودش هم بیاثر شده است روی این خاک. حس مرده متحرکی را دارد که روح از کالبدش خارج شده و دیگر هیچ طعمی برایش طعم نیست و هر حادثهای برایش روزمرگی جاری است. هنوز در بهت و ناباوری است. آنهمه شور و شیدایی، به رؤیایی میماند که تعبیری وارونه داشت. به کابوسی در یک نیمه شب مه آلود که چشم، چشم را نمیبیند و همه چیز تصویری وهم آلود دارد.
