
گروه اندیشه: احمد مسجدجامعی، در ایرنا یادداشتی نوشته در باره اوج جنگ آن جا که نبض حیات هویتی ایران زمین علیرغم تهدید ترامپ به نابودی تمدنی آن، قدرتمند می زد. او نوشته که در آستانه تهدید به نابودی تمدن ایرانی، نبض زندگی در کوچهپسکوچههای تهران با ترکیبی از سوگ، هنر و استقامت میتپید. از مراسم چهلم شاعری جوان تا تلاش برای حفاظت از میراث آسیبدیده و بازدید از کنیسهای مجروح، همه نشان از هویتی داشت که در قطعات آینه پیوند خورده است. یادداشت مسجدجامعی گزارشی است از چهل شب اضطراب که با همبستگی اقوام و نخبگان با نظامیان، به صلحی ختم شد که پیروزیاش را باید در آیینهگیِ فرهنگِ ایران جست. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
یک روز قبل از تهدید نابودی تمدن ایرانی، روز سهشنبه ساعت ۲۰:۳۰ برای سفری یکروزه بلیط قطار تهران به مشهد را داشتم. اواسط روز خبر لغواسبت بستهای شیرینی به زبالهگردی اهدا کردم. با تعجب پرسید مگر امروز عید است؟ گفتم نه؛ صلح شده است؛ با صراحت گفت برای امثال ما جنگ و صلح چه فرقی دارد؟ او نمیدانست. البته من هم نمیدانم. اما به نظرم لسانالغیب در همان غزل پاسخ داده است:
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
در این گشت و گذار، ایران برایم همچون کوه دماوند بلند و باصلابت و باشکوه تداعی شد و چون گفتم دماوند جا دارد از کار بزرگ هنرمند گرانمایه علی قمصری یاد کنم که این روزها جسم و جان و تار و هنرش را برداشت و در مقابل نیروگاه دماوند آماده شد تا همگی را فدای ایران کند.
که ایران چو باغی است خرم بهار … چو ایران نباشد تن من مباد
۲۱۶۲۱۶
