میگفت: «برای یک پاسدار انقلاب شرم است که در بستر بیماری از دنیا برود. ما که مرید امام و رهبری هستیم و لباس رزم بر تن داشتهایم باید همچنان پا در رکاب بمانیم و از این سفره پر نعمتی که در جبهه مقاومت پهن شده نهایت بهره معنوی را ببریم.» برای او شهادت خاتمه پاسداری از اسلام و انقلاب بود. وقتی حرفهای او را برای خود مرور میکنم، میبینم همسرم همان حرفهایی را بر زبان جاری میکرد که من در بسیاری از کتابها و خاطرات شهدا خوانده و شنیده بودم
جوان آنلاین: شهید خیراله صمدی از رزمندگان و ایثارگران دفاعمقدس و بازنشسته تیپ ۳۶ انصارالمهدی (عج) استان زنجان بود. او پس از سالها حضور در جبهههای جنگ و رسیدن به درجه جانبازی، حتی پس از بازنشستگی نیز آرام نگرفت و با آغاز جنگ سوریه، برای دفاع از حرم حضرتزینب (س) داوطلبانه عازم سوریه شد. متولد روستای قرخلو از توابع شهرستان تکاب بود و از نوجوانی به بسیج و سپاه علاقهمند شد. در سالهای ابتدایی دهه ۶۰ رسماً وارد سپاه شد و تا پایان جنگ تحمیلی در جبهه حضور داشت. بعد از جنگ نیز مدتی برای برقراری امنیت در مناطق مرزی کشور فعال بود. او همواره یاد و خاطره همرزمان شهیدش را زنده نگه میداشت. شهید صمدی در جریان نبرد با گروههای تروریستی تکفیری در محور بوکمال سوریه، بر اثر اصابت ترکش خمپاره (یا انفجار مین) مجروح شد و در حین انتقال به پشت جبهه به شهادت رسید. او سومین شهید مدافع حرم استان زنجان است که در ۲۵ آبان ۱۳۹۶ به شهادت رسید. متن پیشرو گفت و شنودی با لیلا تاران، همسر شهید خیراله صمدی است؛ با هم بخوانیم.
دیدار در نمایشگاه جنگ!
زمان آشنایی من و آقای خیراله به خرداد سال ۱۳۶۸ برمیگردد. آن موقع من دانشآموز سال اول دبیرستان بودم. در همان روزها، همسر خواهرم که از همکاران آقای صمدی بود، به من گفت که دوستش به دنبال همسری است که همراه و همدلش باشد، شرایطش را درک کند و دغدغه جبهه، جنگ و جهاد را داشته باشد.
من اولین بار ایشان را در نمایشگاه جنگ دیدم. روبهروی مدرسه ما نمایشگاهی برپا شده بود که در آن تجهیزات جنگی را به نمایش گذاشته بودند. او مسئول یکی از غرفهها بود. یک روز ما را از مدرسه به آن نمایشگاه بردند و بدون اینکه ایشان من را بشناسد، برای اولین بار در همان نمایشگاه او را دیدم.
کمی بعد، او به همراه مادر و خواهرش به خواستگاریام آمدند. خرداد ۱۳۶۸ به ایشان جواب مثبت دادم. اولین دیدار رسمی ما ۱۳ خرداد بود. همان روز قرار بود برای صحبتهای نهایی بنشینیم که خبر رسید امامخمینی (ره) به رحمت خدا رفته است. هر دوی ما امام را بسیار دوست میداشتیم و او را مانند پدر خودمان میدانستیم. شش ماه بعد از آشنایی، مراسم عقدمان برگزار شد. هنگام آشنایی آقا خیراله ۲۱ ساله و من ۱۷ساله بودم. من در طول جنگ همراه ایشان نبودم، اما بعد از رحلت امامخمینی (ره)، سپاه زنجان برای برنامهریزی و طرحهای جدید آماده باش شد. بعد از عقد و عروسی هم هر بار که به مأموریت میرفت، مثلاً برای ۴۰روز به بانه اعزام میشد و مدتی هم در مرز حضور داشت. من ۲۸ سال کنارشان بودم و زندگی کردم و ماحصل این زندگی دو فرزند است؛ پسرم که زمان شهادت پدرش ۲۴ سال داشت و دخترم هفت سال.
عاشق ترینهای جبهه
