برات شهادت را در دعای عرفه گرفت

خیلی سؤال در ذهنم آماده کرده بودم تا آقا مهدی را در مراسم خواستگاری به چالش بکشم. ما یک خانواده مذهبی و معتقدی داریم و من سؤالاتم پیرامون ایمان ایشان، ولایتمداری و مسائلی از این دست بود، اما وقتی شهید بزرگی شروع به صحبت کرد و حدود ۴۵ دقیقه هم حرف‌هایش طول کشید، تمام مدت او حرف زد و من فقط گوش دادم

خیلی سؤال در ذهنم آماده کرده بودم تا آقا مهدی را در مراسم خواستگاری به چالش بکشم. ما یک خانواده مذهبی و معتقدی داریم و من سؤالاتم پیرامون ایمان ایشان، ولایتمداری و مسائلی از این دست بود، اما وقتی شهید بزرگی شروع به صحبت کرد و حدود ۴۵ دقیقه هم حرف‌هایش طول کشید، تمام مدت او حرف زد و من فقط گوش دادم

جوان آنلاین: ۱۸ خرداد ماه که همسر و دو فرزند شهید مهدی بزرگی، از شهدای هوافضای سپاه در جنگ تحمیلی رژیم صهیونیستی و امریکا به کشورمان برای او جشن تولد گرفته بودند، آقا مهدی قرار بود ۴۴ سالگی‌اش را آغاز کند. او متولد ۱۹ خرداد ۱۳۶۱ بود و اوج جنگ تحمیلی هشت ساله به دنیا آمده بود؛ زمانی که کشورمان حتی از وجود یک موشک در داخل ایران محروم بود. شهید بزرگی در سال‌های جنگ به دنیا آمد و قد کشید و وقتی به سن جوانی رسید، وارد نیروی هوافضای سپاه شد. همان نیرویی که بار‌ها پایگاه‌های امریکایی، رژیم صهیونیستی و گروهک‌های جدایی‌طلب را درهم کوبید و قدرت و دانش جوانان ایرانی را به رخ همگان کشاند. شهید بزرگی یکی از همین نیرو‌های هوافضای سپاه بود که پس از سال‌ها خدمت، عاقبت صبح روز ۲۳ خردادماه در مصاف با رژیم صهیونیستی به شهادت رسید. گفت‌وگوی «جوان» با زهرا دلاور، همسر شهید را پیش‌رو دارید. 

برای شروع از خودتان بگویید. چه سالی همسفر زندگی شهید بزرگی شدید و آن زمان چند سال داشتید؟
من متولد دهم آذر ۱۳۷۰ هستم. تا مقطع کارشناسی ارشد زیست سلولی مولکولی تحصیل کردم و در حال حاضر معلم هستم. آشنایی‌ام با شهید بزرگی به صورت سنتی بود. آشنایان دو خانواده را به هم معرفی کرده بودند. سال ۸۹ که او به خواستگاری‌ام آمد من ۱۹ سال داشتم. خیلی سؤال در ذهنم آماده کرده بودم تا ایشان را در مراسم خواستگاری و صحبت‌هایی که قرار بود با هم انجام دهیم به چالش بکشم. ما یک خانواده مذهبی و معتقدی داریم و من سؤالاتم پیرامون ایمان ایشان، ولایتمداری و مسائلی از این دست بود، اما وقتی شهید بزرگی شروع به صحبت کرد و حدود ۴۵ دقیقه هم حرف‌هایش طول کشید، تمام مدت او حرف زد و من فقط گوش دادم. حرف‌هایی که می‌زد و معیار‌ها و شرایطی که مطرح می‌کرد تمام خواسته‌ها و سؤالات من را در خودش داشت؛ بنابراین اصلاً فرصت پیدا نکردم تا او را به چالش بکشم. فقط در سکوت گوش دادم. 

همین سکوت علامت رضا و شروع یک زندگی حدوداً ۱۴ ساله شد؟ 
وقتی دیدیم معیارهای‌مان یکی است، مراسم بعدی انجام گرفت و نهایتاً ۱۹ اسفند ۸۹ با هم عقد کردیم. یک‌سال نامزد بودیم و ۱۸ اسفند سال ۹۰ زندگی مشترک‌مان را شروع کردیم. در همان جلسه خواستگاری احساس کردم او واقعاً کسی است که می‌تواند پشت و پناهم باشد. می‌توانم به او تکیه کنم و همسفر زندگی‌ام باشد. 

در طول دوران زندگی احساسی که در روز خواستگاری داشتید، تأیید شد؟
بله، من در زندگی مشترک شهید بزرگی را یک آدم ولایتمدار، ایثارگر و بسیار راستگو دیدم. همسرم چند سال قبل از وصلت ما وارد سپاه شده و شغلش هم از نظر من یک امتیاز معنوی بزرگ بود. هرچه از فضایل اخلاقی شهید بگویم، کم گفتم. خیلی با ایمان بود. مهربانی و صداقت را توأمان داشت، یعنی حتی اگر قرار بود چیزی به نفعش نباشد، باز راستش را می‌گفت و حتی به دروغ مصلحتی هم اعتقاد نداشت. در زندگی از او یاد گرفتم صداقت داشته باشم و اینکه همیشه به خدا توکل کنم. من و آقا مهدی زندگی‌مان را از صفر شروع کردیم، نه ماشین داشتیم و نه خانه. اما هر بار که می‌خواستیم دست به اقدام بزرگی بزنیم، مثلاً خانه بخریم و شرایط مالی‌مان مساعد نبود، می‌گفت به خدا توکل کنیم خودش همه چیز را مرتب می‌کند. واقعاً توکل زیادی به خدا داشت همین هم در زندگی کمک‌مان می‌کرد. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *