فوت دخترمان در سال گذشته یکی از سختترین امتحانهایی بود که در زندگیمان اتفاق افتاد. واقعاً داغ بزرگی بود. من خیلی ناراحت بودم، اما شهید لطفی همیشه با آرامش میگفت: «خدا وقتی بخواهد پدرومادر را امتحان کند، سختترین امتحانش را با فرزندانشان میگیرد.» او هیچ وقت از این موضوع عصبانی یا گلایهمند نشد. میگفت: «فرزند امانتی از طرف خداست. همان خدایی که به ما داده، زمان گرفتنش را هم خودش تعیین میکند، نه ما» همیشه تأکید داشت نباید در برابر خواست خدا، چون و چرا کنیم، چون خدا بهتر از ما مصلحت را میداند
جوان آنلاین: به مناسبت هفته فراجا، بر خود واجب دانستیم تا یاد و خاطره شهدای گرانقدر جنگ تحمیلی ۱۲روزه را گرامی بداریم. در این مجال به سراغ سردار شهید والامقام علیرضا لطفی، جانشین سازمان اطلاعات فراجا رفتیم؛ مردی که همیشه آرزو داشت پایان زندگیاش با شهادت رقم بخورد و این خواسته را بارها بر زبان آورد. همسر ایشان چنین روایت میکند: «گاهی که صحبت از شهادت میکرد، به او میگفتم: میترسم روزی شهید شوی و از دستت بدهم. اما او تنها لبخندی آرام میزد و میگفت: از خدا خواستهام پایان زندگیام با شهادت باشد. میخواهم سرپا و در حال خدمت به شهادت برسم. با این حال تأکید میکرد، شهادت آسان نیست و میگفت: شهید شدن فقط آرزو نیست، خدا باید انتخاب کند. همه آرزو میکنند، اما خدا هر کسی را شهید نمیکند. او باور داشت زندگی باید شهیدوار باشد تا پاداشش شهادت باشد و در عمل نیز چنین زیست.» این روایت صمیمانه برگرفته از گفتوگوی ما با همسر سردار شهید علیرضا لطفی، جانشین سازمان اطلاعات فراجاست. با هم بخوانیم.
همسری و همسنگری
من و شهید لطفی ۳۱سال با هم زندگی مشترک داشتیم. آشنایی ما به زمانی برمیگردد که من دانشجو بودم و ایشان در تهران مشغول به کار بود. من همسایه خواهرشان بودم و از همانجا این آشنایی ما شروع و به ازدواج ختم شد. از آن زمان تاکنون ۳۱سال است در تهران زندگی میکنم. همان ابتدا به من گفت: «وقتی با کسی همراه میشوی، باید سختیهای مسیر او را هم بدانی و بپذیری.» من هم میدانستم که زندگی با یک نظامی بودن سختیهای خودش را دارد. برای همسر یک نظامی بیشتر از همسربودن باید همسنگر باشی. چون مأموریتها و نبودنهایشان زیاد است و بخش بزرگی از کارهای زندگی، چه داخل خانه و چه بیرون، روی دوش همسرانشان میافتد.
شغلش را سخت میدانست، اما با عشق و علاقه راهش را انتخاب کرده بود. با اینکه رتبه برتر کنکور بود، اما مسیر دیگری را انتخاب کرد و با علاقه شدید تصمیم گرفت پلیس شود. همیشه میگفت: «من به کاری که انجام میدهم باوردارم و وقتی به چیزی اعتقاد پیدا کنم، تا آخر راه پای آن میایستم.» اعتقاد داشت هر جا کشور نیاز داشته باشد، باید خدمت کرد. فرقی نمیکرد زاهدان باشد یا خوزستان و… او همیشه آماده خدمت بود.
