به گزارش ایده روز انلاین، گاهی برای فهمیدن معنای واقعی خانه، باید از آن دور شد. باید کیلومترها فاصله گرفت، باید اقیانوسها و کوهها را پشت سر گذاشت و در میان زرقوبرقهای دنیای غربت، بهدنبال گمشدهای گشت که نامش را نمیدانیم. گاهی باید در پیستهای اسکی استاندارد جهان سُر خورد تا فهمید که برفهای سرزمین مادری، جنس دیگری دارند؛ جنسی از خاطره، جنسی از مهر و جنسی از هویت. داستان عاطفه احمدی، تنها یک خبر ورزشی نیست؛ روایتی است از سفر روح؛ حکایت دختری که بر قلههای سرد و سفید ایستاد، به افقهای دور خیره شد و درنهایت دریافت که قطبنمای قلبش، تنها یک جهت را نشان میدهد: ایران.
وقتی چمدانها بسته میشوند و بلیتها صادر، گمان میکنیم که خوشبختی در مختصاتی دیگر انتظارمان را میکشد. گمان میکنیم که امنیت یعنی خیابانهای بدون ترافیک، امکانات مدرن و آسمانخراشهای شیشهای. عاطفه نیز شاید روزی که رفت، با همین تصور رفت. او قهرمان بود، المپیکی بود و لایق بهترینها. اما در پس تمام آن امکانات و در هیاهوی دنیای جدید، صدایی در گوشش نجوا میکرد؛ صدای بادهایی که در لابهلای کوههای البرز میپیچد، تشویقهای مردمی که با زبان مادری صدایش میزنند و گرمای غیرقابل وصف خانواده. غربت، شاید برای مدتی چشمنواز باشد، اما برای درختی که ریشههایش در خاک دیگری است، حکم گلدانی طلایی اما تنگ را دارد. انسان، بیریشه خشک میشود، حتی اگر با بهترین آبهای جهان آبیاری شود.
