بابا افتخار ما شد

من هیچ‌وقت در خودم چنین لیاقتی نمی‌دیدم، همسر شهید باشم. همیشه وقتی همسرم به مأموریت می‌رفت، کمی نگران می‌شدم. اما او با لبخند می‌گفت: «نگران نباش، آخرش من شهید می‌شوم. از این بالاتر چیزی نیست. این شهادت باعث افتخار من و شما می‌شود.» خیلی وقت‌ها این حرف را تکرار می‌کرد، اما من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی واقعاً این اتفاق بیفتد

من هیچ‌وقت در خودم چنین لیاقتی نمی‌دیدم، همسر شهید باشم. همیشه وقتی همسرم به مأموریت می‌رفت، کمی نگران می‌شدم. اما او با لبخند می‌گفت: «نگران نباش، آخرش من شهید می‌شوم. از این بالاتر چیزی نیست. این شهادت باعث افتخار من و شما می‌شود.» خیلی وقت‌ها این حرف را تکرار می‌کرد، اما من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی واقعاً این اتفاق بیفتد

جوان آنلاین: «حال‌و‌هوای مادرم در آن سه روز بی‌خبری و مفقودالاثری پیکر برادرم هادی شنیدنی است. دونفر از دایی‌هایم سال‌هاست مفقودالجسدند؛ نه پلاکی، نه نشانی. مادرم سال‌ها چشم‌انتظار آمدن خبری از برادرانش بود، هنوز هم چشم‌به‌راه‌شان است. نه مزاری دارند که برود و درد‌دل‌های خواهرانه‌اش را با آنها در میان بگذارد، نه نشانی تا به حال به دستش رسیده که او را از چشم انتظاری بیرون آورد! وقتی از وضعیت برادرم هادی بی‌خبر بودیم، با خودمان می‌گفتیم: «کاش دست‌کم نشانی یا پیکری از او پیدا شود تا مادر و خانواده جایی برای تسلای دل‌شان داشته باشند.» الحمدلله خدا صدای‌مان را شنید و پیکرش بعد از چهار روز پیدا شد.» اینها تنها بخشی از واگویه‌های خانواده سرهنگ شهید فراجا، هادی امیدی مقدم است. سرهنگ شهید فراجا، هادی امیدی مقدم از شهدای حملات رژیم صهیونیستی که در دوم تیر ۱۴۰۴ به شهادت رسید. متن پیش رو حاصل همکلامی ما با این خانواده شهید است.

ابراهیم امیدی مقدم، پدر شهید

خدایا، می‌شود من هم پدر شهید باشم؟
در ماسوله به دنیا آمدم. تا هشت سالگی در ماسوله زندگی کردم و بعد با پدر، مادر و برادرانم به تهران مهاجرت کردیم. در تهران تا کلاس ششم درس خواندم، بعد ترک تحصیل کردم و سر کار رفتم. دوران سربازی‌ام را در هوانیروز خدمت کردم. پس از پایان سربازی، وارد کار آزاد شدم و بعد به کمیته ملحق شدم و در سال ۱۳۸۳بازنشسته شدم. من در ۲۵سالگی، یعنی در سال ۱۳۵۶، ازدواج کردم. چهار پسر و یک دختر دارم. پسر اولم در سال ۱۳۵۷ به دنیا آمد. پسر دومم که هادی نام داشت و شهید شد، در سال ۱۳۵۸ به دنیا آمد. بقیه فرزندانم به ترتیب در سال‌های ۱۳۶۰، ۱۳۶۱ و ۱۳۶۴ به دنیا آمدند. 
من خودم در دوران خدمت به شهادت فکر می‌کردم. همیشه آماده بودیم، چون منطقه‌ای که ما در آن خدمت می‌کردیم، مثل مسیر بم به سمت زاهدان، خطرات زیادی داشت. احتمال حمله یا تیراندازی زیاد بود. حتی وقتی به محل خودمان برمی‌گشتیم، پلاک ماشین ما نصب شده بود و همه می‌دانستند به کمیته تعلق دارد، پس وضعیت ما کاملاً مشخص بود. من همیشه عاشق جنگ و شهادت بودم، اما چون بچه‌هایم آن زمان کوچک بودند، نمی‌توانستم به جبهه بروم. با این حال، همیشه در دل می‌گفتم: «خدایا، می‌شود من هم پدر شهید باشم؟» این روز بالاخره قسمت شد و این افتخار نصیبم شد. احساس غرور می‌کنم و خوشحالم که پسرم در این راه قدم گذاشت و باعث سربلندی خودش، خانواده و فامیل شد. ناراحتم از دستش دادم، اما خوشحالم که در راه اسلام، وطن و امام به شهادت رسید. 

 هادی مثال‌زدنی
هادی از کودکی بسیار ساکت و بااخلاق بود. پسر بزرگم می‌گوید، پدر شما همیشه هادی را برای ما مثال می‌زدی! هادی از همه ما بهتر است. درس‌خوان، منظم و تمیز بود. همیشه به او نگاه کنید و ببینید چه بچه خوبی است؛ کارش را مرتب انجام می‌داد، خیلی تمیز و مرتب بود و به کار کسی کاری نداشت. نه دل کسی را آزرد و نه اذیت کرد. همیشه در فکر خود و خانواده‌اش بود و برادران، خواهر و فامیل را دوست داشت. حتی در مراسم شهادتش، هرکس مرا دید گفت ما سراغ نداریم هادی حرفی بد زده باشد یا کسی را اذیت کرده باشد. هادی بچه خوبی بود، بسیار مرتب و تمیز بود و همیشه کارهایش را به موقع انجام می‌داد. خدمت سربازی‌اش را در دانشگاه پلیس انتظامی سپری کرد و در اواخر خدمت به دنبال کار می‌گشت. به او پیشنهاد دادم بیاید ناجا، آن زمان خودم هم سر کار بودم. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *