خداحافظی میکنم و این فکر توی سرم میچرخد که بنشینم به حساب کردن اینکه ما روزانه چند هزار کلمه در تلفنهای همراهمان میخوانیم و تا آخر شب چقدرِ آنها یادمان مانده. اما کلافه میشوم. چون مغزهای ما تبدیل شده به سطل زباله تلفنهای همراهمان!
جوان آنلاین: وارد کتابفروشی میشوم. عطر کاغذ و قفسههای کتابی که برگهای پیچک گلدان زیر پایشان تا سقف رفته، این جا را شبیه یک تکه از بهشت کرده. کتابفروش جلو میآید: «چه ژانری مد نظرتان دارید؟ بگویید راهنماییتان کنم.» نیم نگاهی به کتابها میاندازم و میگویم اجازه بدهد چرخی بین حجم انبوه کتابها بزنم تا شاید کتاب جدیدی که باید بخوانم، خودش من را پیدا کند! سه دختر با خندههای شیرینی وارد کتابفروشی میشوند. به نظر بیست ساله و دانشجو میآیند. شالگردنهای رنگیرنگیشان بین کولههایشان پیچیده و سر قیمت کتاب تازه چاپی که بالای ویترین شیشهای تازههای نشر گذاشتهاند با هم چانه میزنند: «ارزشش را دارد. هر کداممان ۱۰۵ هزار تومن بدهیم مال خودمان میشود.
به گزارش فارس، همه برنامههای کتابخوان را گشتهام. آنقدر تازه است که هنوز الکترونیکی نشده.» و کارتهای بانکیشان را درمیآورند: «ما تا آن موقع صبر نداریم! میخریمَش آقا. لطفا حساب کنید.»
اطلاعات هزار ساله
به طرفشان میروم و سر صحبت را درباره کتابی که خریدهاند باز میکنم. هیجانزدهاند و با اشتیاق، دربارهاش برایم توضیح میدهند. میپرسم: «آخر مگر ممکن است وسط این همههای و هوی تلفنهای همراه، دلتان بخواهد برای کتاب هزینه کنید و تازه آن را هم بخوانید؟» میخندند و آن یکی که از بقیهشان قد کوتاهتر، اما لبخندش بلندتر است میگوید: «من یکی که از بالا و پایین کردن متنهای صفحهها و کانالهای مجازی متتفرم. کلی مطلب پراکنده از هزار جا میخوانی و آخرِ روز هیچکدامش خاطرت نیست. اما یک کتاب تا هزار سال هم توی سرت میمانَد.»
