ما در سالن انتظار همراه مردم اشک میریختیم. مادران، همسران و خواهران شهدا را در آغوش میگرفتیم و اگر غذا نمیخوردند یا بیحال بودند، سعی میکردیم کنارشان باشیم. تنها کاری که از دست ما برای خانوادههای شهدا برمیآمد، همین همدلی و همراهی بود. آنچه همیشه در روضهها شنیده بودیم، اینجا با چشم خود دیدیم؛ پدرهای داغداری که فرزندانشان مثل علیاکبر به شهادت رسیده بودند و ما سعی میکردیم دلداریشان بدهیم. به لطف خدا، خانوادهها هم با ما همراهی میکردند و بعد از کمی صحبت آرامتر میشدند
جوان آنلاین: هفتم تیرماه ۱۴۰۴ پایتخت ایران اسلامی شاهد آیین باشکوه تشییع پیکر مطهر بیش از ۶۰شهید مقاومت، از جمله فرماندهان بلندپایه نظامی، دانشمندان هستهای، شهدای زن، کودک و اصحاب رسانه بود. همزمان با مراسم تشییع، خود را به بهشت زهرا (س) میرسانم. تا پیش از تدفین شهدا در گلزار شهدا باشم و بتوانم به معراج شهدا بروم و ساعاتی را در کنار خادمان شهدا بگذرانم. با معرفی یکی از همکاران با خانم زهرا بغدادی، پیشکسوت بچههای جهادی معراج آشنا میشوم. درهمان نگاه اول با دیدنش یاد خانم حسینی، راوی «کتاب دا» میافتم. او همسر شهید و خواهر دو شهید جنگ تحمیلی نیز است که حالوهوای روزهای جبهه و جهاد را با خود دارد. بانوی مهربانی که همان بدو ورود با یک لیوان چای همه محبت مادرانهاش را به یکباره به سمت و سوی من سرازیر میکند. میان نوشیدن چایی که قرار است خستگی مسیر طولانی شهرهشتگرد تا بهشت زهرای تهران را از تنم به در کند. با خادمان معراج و کارگروه فرهنگی سالن انتظار شهدا همراه میشوم. خادمانی که با یک تماس خودشان را به معراج رساندند تا در تطهیر، بدرقه شهدا و همراهی با خانواده شهدا در لحظات سخت انتظار رسیدن به پیکر شهدا، یاریرسان باشند. گزارش پیش رو شاید بتواند گوشهای از تلاشها و همت خادمان معراج شهدای بهشت زهرا (س) را در روزهای جنگ تحمیلی رژیم منحوس صهیونیستی به رشته تحریر درآورد؛ با هم میخوانیم.
اینجا سجدهگاهام وهبهای عاشورایی است
دختری که همیشه آرزوی شهادت داشت!
همان ابتدا میروم و کنار زهرا بغدادی مینشینم. او پیشکسوت بچههای خادم است و صحبتهایش را اینگونه آغاز میکند: «بسم الله الرحمن الرحیم لاحول ولاقوه الاباالله العلی العظیم حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر… زهرا بغدادی هستم، متولد سال ۴۲، از شهرستان شهریار. ما به همراه خواهران دیگر از روز بیست وپنجم به بهشت زهرا آمدیم تا به خانوادهها کمک کنیم و به آنها دلداری بدهیم. هدف اولیهمان این بود که با درست کردن شربت یا انجام کارهای کوچک، کمی تسکین و آرامش به خانوادههای شهدا بدهیم. تلاش کردیم در کنار خانوادهها باشیم و هر کاری که از دستمان برمیآید انجام دهیم. اما وقتی وارد شدیم، فهمیدیم کار بسیار گستردهتر و عمیقتر از چیزی است که تصور میکردیم. به همین دلیل تصمیم گرفتیم حضور پررنگتر و فعالتری داشته باشیم. ما هر روز با صحنه وداع خانوادهها روبهرو میشویم. خانوادهها برای خداحافظی با عزیزانشان میآیند و این لحظه برایشان بسیار سخت میگذرد. طبیعی است پذیرش این اتفاق برای خانوادهها دشوار باشد. خانوادههای نظامی معمولاً آمادگی بیشتری دارند، چون میدانند عزیزشان در مسیر شهادت قرار داشته و احتمال وقوع چنین حادثهای را میدادند، اما خانوادههای مردم عادی این آمادگی را ندارند و باور این اتفاق برایشان بسیار سختتر است. آنها بیشتر دچار اضطراب و ناباوری میشوند و وقتی با پیکر عزیزشان روبهرو میشوند، شرایط برایشان دشوارتر میشود. همین موضوع کار ما را هم سختتر میکند، چون باید در کنار این خانوادهها باشیم و به آنها کمک کنیم تا این لحظات سخت را پشت سر بگذارند. نکته جالبی که من در اینجا با آن روبه رو شدم این بود که وقتی بعضی از خانوادهها که گمان میکردیم، اعتقاد چندانی ندارند، وارد این فضا میشدند و پیکر عزیزشان را میدیدند، واکنش متفاوتی نشان میدادند. مثلاً مادری را دیدم که وقتی پیکر دخترش را دید، گفت: «دخترم همیشه آرزوی شهادت داشت.» حتی بعضی از افراد عادی که انتظارش را نداشتیم، درباره خوبی شهادت صحبت میکردند و میگفتند چقدر دوست داشتند، شهید شوند. این واکنشها برای من خیلی جالب بود که چطور یک مادر یا یک فرد معمولی چنین باوری نسبت به شهادت دارد.
