سخنگوی شورای شهر تهران در گفتوگو با «جوان»: وقتی مسجد، مدرسه و خانواده کنار هم قرار بگیرند نتیجهاش همین میشود که میبینیم؛ اینکه دخترانی، در یک فضای تربیتی مشترک، رشد میکنند و هویت پیدا میکنند
جوان آنلاین: دختران خورشید، در شبی که حسینیه با عطر حضور یک شهید گمنام متبرک شده بود، آخرین برگ از اردوی ۲۴ساعتهشان را ورق زدند، اردویی مخصوص دختران ۱۳ تا ۲۰ ساله، که سالها در هیئتهای دخترانه خادمی کردهاند. اما اینبار، نه پشت صحنه، بلکه در نقش ستارههای اصلی پا به «شبهای آفتابی» گذاشتند.
پنجشنبهشب، اختتامیه اردوی شبهای آفتابی در حسینیه مبارکه قتلگاه واقع در دارالمؤمنین تهران برگزار شد. در این برنامه همهچیز، از اجرا و پذیرایی گرفته تا نظم مراسم، همه و همه به دست خود دختران انجام میشد. آنها یکدل و رفیقانه کنار هم ایستادند تا جشنی باشکوه را در حضور مدیران شهری حاضر در حسینیه برگزار کنند.
«شبهای آفتابی»، اما فقط یک برنامه منطقهای نیست، بلکه رویدادی است که در دیگر مناطق تهران نیز جریان دارد. این اردو، پس از چند سال برگزاری، حالا به یکی از مهمترین برنامههایی تبدیلشده که به فعالیتهای نوجوانان هیئتی در مساجد محلات، جان تازه میبخشد.
صدای دختران نسل نو
وقتی وارد حسینیه مبارکه قتلگاه شدیم، جمعیتی از دختران و خانوادهها در انتظار آغاز مراسم موج میزد. هیجان در نگاهها پیدا بود. با اعلام آمادگی برگزارکنندگان، وارد حسینیه شدیم. فضای داخل، پر از دختران نوجوانی بود که با روسریهای صورتی و چادرهای مشکی، هماهنگ و منظم بودند. برخیشان خوشامد میگفتند و برخی دیگر نیز، نظم جمعیت را مدیریت میکردند.
مدیران شهری پس از ورود، در جایگاه از پیش تعیینشده نشستند و هنوز چند دقیقه نگذشته بود که مجری برنامه، که یکی از همین دختران نوجوان بود، با قدمهایی محکم روی سن آمد. لحنش صریح و بیتعارف بود. متن آمادهشدهای را خواند که نه فقط حرف خودش، بلکه مطالبه جمعی از دختران خادم هیئتهای نوجوانانه تهران بود. او گفت: «حرفهای زیادی برای گفتن داریم. ما جمع دختران خادم هیئتهای نوجوانانه شهر تهران هستیم که امشب اینجا دور هم جمع شدیم. حرفهایی که میشنوید فقط حرف من نیست؛ صدای تمام دختران نوجوان ایران اسلامی است. ما همان قشری هستیم که سالها پشت در نشستهای مسئولان جا ماندهایم و کمتر کسی صدایمان را شنیدهاست، اما جایی فرسنگها دورتر، در اتاقهای فکر دشمنان، هدف قرار گرفتهایم و سالهاست زیر بمباران جنگ نرم، روزمان شب میشود.»
فضا در سکوتی کامل فرو رفت، سکوتی که نشان میداد حرفهایش شنیده میشود. او ادامه داد: «اگر میبینید امروز بخش عمدهای از جمع ما تیر خورده و مجروح شده، تعجب نکنید. ما در طول این جنگ نرم، سپری برای دفاع نداشتیم و سنگر امنی نبود تا پشت آن پناه بگیریم. شاید خیلی از ما همانهایی بودیم که با دیدن ظاهرمان فکر میکردید آبی ازمان گرم نمیشود، اما امروز ما را در قامت خادمین حیات نوجوانانه میبینید؛ کسانی که منشأ تحول مجروحان جنگ نرم شدند. ما هویت خود را در همین هیئتها پیدا کردیم و فهمیدیم اگر سلاح نداشته باشیم، تیر دشمن اثر خواهد کرد.»
او سپس گلایهای را مطرح کرد: «ما فرزندان همان رزمندگان ۱۲ و ۱۳ سالهای هستیم که در دفاع مقدس نقشآفرینی کردند، اما هنوز برخی جنگ نرم را شبیه جنگ هشتساله میبینند. هنوز در تصمیمگیریهای فرهنگی، نام پسران قبل از دختران برده میشود و سهمی برای ما باقی نمیماند. زیرساختهای فرهنگی و تربیتی کشور عمدتاً پسرانه است؛ مساجد، هیئات، اردوها، تولیدات رسانهای و حتی فعالیتهای مردمی.»
و در پایان، با لحنی امیدوار، اما مطالبهگر گفت: «به امید روزی که اولویتها درست شناخته شوند تا مانند اتفاقات ناگوار سال ۱۴۰۱ غافلگیر نشویم… از طرف دختران کنشگر شهر تهران.»
روایت یک بیداری آرام
در میان جمعیت، به دنبال دخترانی میگشتم که از حسوحالشان بگویند، از اینکه چه شد پایشان به «شبهای آفتابی» باز شد و در میان این جمع چه احساسی را تجربه میکنند. یکی از دختران ۱۵ ساله که نمیخواست نامی از او آورده شود با با صدایی آهسته و صادقانه میگوید: «قبل از اینکه خادم هیئت بنتالهدی شوم، فقط مخاطبش بودم. راستش خودم هم یکی از کسانی بودم که در این جنگ نرم، خیلی تحتتأثیر قرار گرفتم. سال ۱۴۰۱، یعنی همان روزهایی که اتفاقات زن، زندگی، آزادی افتاده بود، من راهم را گم کردم. با اینکه خانوادهام مذهبی بودند و هیئت میرفتیم، اصلاً درکی از ماجرا نداشتم. یعنی نمیفهمیدم چرا باید حجاب داشته باشم و چرا باید چادر سر کنم. هیچ کس دلایلش را به درستی برایم توضیح ندادهبود. همین شد که کمکم نسبت به نظام هم بدبین شدم و خودم را وسط آن اتفاقات گم کردم.»
چشمهایش را پایین میاندازد. بغضی که ته گلویش مانده، بالا میآید و ادامه میدهد: «واقعاً حال بدی داشتم، انگار فقط میخواستم فرار کنم. دیگر هیچچیز خوشحالم نمیکرد. به گمانم افسرده شدهبودم. یادم است عضو گروههایی میشدم که طرفدار دوآتیشه فیلمهای کرهای بودند و این باعث شدهبود که کمکم احساس تعلقم به خارج از وطن بیشتر و بیشتر شود. انگار هیچچیز در داخل وطن برایم جذاب نبود، اما ناخودآگاه و وقتی وارد هیئت دخترانهمان شدم، همهچیز عوض شد. انگار معنای زندگی رو پیدا کردم. کمکم ارتباط قلبی با حضرت زهرا (س) پیدا کردم و مجدد به همان مسیری برگشتم که پدر و مادرم از بچگی نشانم داده بودند، اما این بار با فهم و انتخاب خودم بود.»
او که صدایش محکمتر شده، گویی که از گفتن این قسمت از صحبتهایش لذت میبرد، میگوید: «فکر میکنم بعد از رفتن به بیراهه، انتخاب شدم. حس میکنم آمدن به هیئت اصلاً اتفاقی نبود. با بندبند وجودم حسش کردم. انگار این هیئت خانه من است؛ و آن خلئی که سال ۱۴۰۱ داشتم، دیگر در درونم نیست. دیگر زندگیام معنا پیدا کردهاست.»
میپرسم چه کسی یا چه کسانی در این مسیر نقش داشتند. بدون مکث پاسخ میدهد: «اول از همه حاجآقای رازی، سخنران هیئتمان نقش پررنگی داشت. حرفهایش خیلی اثرگذار بود. ایشان در کنار سخنرانیهایش، جلساتی هم برای ما میگذاشت و به سؤالهایمان جواب میداد. در مرحله بعدی هم مربیان هیئت مثل خانم قاسمی، خانم مصیبی و خانم رضایی نقش مهمی در این زمینه داشتند. آنها برای من و باقی دختران، مانند یک تیم تربیتی هستند، مشاوره میدهند، دورههای تربیتی برگزار میکنند و یاریمان میدهند که خودمان را پیدا کنیم.» حرفهایش تمام میشود، اما حسش در فضا میماند، حس دختری که از دل طوفان گذشته و حالا در روشنایی و یک بیداری آرام ایستاده است.
