ایدز خیلی ترسناک، خیلی نزدیک

و هفته بعد از اون شب متعفن، حس کردم دارم سرما می خورم. گلو درد داشتم و حالم بد بود، بدن درد شدید ولم نمی کرد. مامانم به خیال این که وسط تابستون سرما خوردم، نسخۀ قدیمی شو گرفت و بهم گفت در فاصلۀ دوازده ساعت دوتا قرص بخورم تا مریضی پیشرفت نکنه. ولی حال من بهتر نشد...
و هفته بعد از اون شب متعفن، حس کردم دارم سرما می خورم. گلو درد داشتم و حالم بد بود، بدن درد شدید ولم نمی کرد. مامانم به خیال این که وسط تابستون سرما خوردم، نسخۀ قدیمی شو گرفت و بهم گفت در فاصلۀ دوازده ساعت دوتا قرص بخورم تا مریضی پیشرفت نکنه. ولی حال من بهتر نشد…

ایدز خیلی ترسناک، خیلی نزدیکگروه اجتماعی: مامانم طبق معمول یا پای تلویزیون بود و یا گوشی به دست
مشغول چت و بالا پایین کردن کانال ها و گروه هاش و یا مکالمه با دوستان. اصلاً نمی
دید که من چه حالی دارم. خیلی وقت بود حس می کردم براش نامرئی هستم. شاید از همون
بچگی این جوری بودم براش. برخلاف خواهرم که روزهاش پر از شیطنت و سروصدا می گذشت و
اگه کمدی رو روی سرش خالی نمی کرد، یا ظرفی رو نمی شکست، روزش شب نمی شد. یه گوشه می
نشستم و خودمو با هر چی دم دستم بود، سرگرم می کردم واسه همین، به جای دعواهای
مامان و فحش هایش، یه وقت هایی قربون صدقه اش نصیبم می شد. اما نه بیشتر.
 

به گزارش بولتن نیوز به نقل از مجله راه زندگی، هیچ یادم نمیاد، منو در آغوشش گرفته و بوسیده باشه، یا
حتی بشینه پیشم و ازم بپرسه چه خبر؟ توی مدرسه چه کار کردی؟ هیچی. مادر من اهل این
کارها نیست. همین که یه غذایی بپزه تا گشنه نمونیم، باید کلاهمون رو بندازیم هوا،
وگرنه مجبوریم با منوی رستوران های اطراف، خودمون رو سیر کنیم که برای من یکی،
واقعاً حال به هم زن شده اند. نمی دونید چقدر دلم می خواد یه کاسه آش بخورم. از
اون آش های خونگی خوشمزه که بوشون توی فضای خونه می پیچه. اما این چیزها دست کم
توی خونۀ ما متعلق به خیلی وقت پیشه. حالا آشپزخونۀ اُپن و قشنگمون پر از ظرف های
رنگیه که مامان با سلیقه انتخاب کرده و اما به نظرم نمی خواد هیچ وقت ازشون
استفاده کنه و بیشتر حالت دکوری دارن و بس. فقط شب ها، قبل از اومدن بابا، بلند می
شه، یه دوش می گیره و غذایی سریع رو حاضر می کنه. به نظر خودش این نشونۀ آگاهی شه.
این که فهمیده نباید زندگی شو توی آشپزخونه بگذرونه و من فکر می کنم چقدر تعریف
آگاهی برای دو نفر که زمانی یک وجود محسوب می شدیم، متفاوته. به نظر من، آگاهی
یعنی اطلاع از نیازهای همۀ اعضای خانواده و برخورد صحیح با اون ها. صد البته که
اصلاً توقع ندارم مامان، خودشو وقف ما بکنه و از آرزوهاش بگذره. ولی آخه مگه می شد
با لم دادن جلوی تلویزیون، آدم به جایی برسه ؟!

منبع  : بولتن نیوز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *