او همه دلبستگی‌هایش را پای آن پرواز برد

با هم زیرپل مدیریت رفتیم. جایی بود که کارگر‌ها برای کار‌های فصلی جمع می‌شدند. روز‌ها کار می‌کردند و شب‌ها همانجا با چند ایرانت برای خودشان سایه‌بان درست و زندگی می‌کردند. وقتی رسیدیم، هفت، هشت نفر از کارگر‌ها جلو آمدند و با حاج مالک سلام و احوالپرسی کردند. مالک به من گفت: «داداش، ببین! من هر از چند گاهی غذا می‌گیرم و می‌آیم کنارشان می‌نشینم و با این بچه‌ها غذا می‌خورم. میان همین کارگر‌ها می‌نشینم و به خودم می‌گویم این پیرمرد، پدرم است، آن دیگری برادرم صالح است. آن یکی برادر دیگر من است. من با همه اینها همذات‌پنداری می‌کنم و مأنوس می‌شوم تا گذشته‌ام را فراموش نکنم.»

با هم زیرپل مدیریت رفتیم. جایی بود که کارگر‌ها برای کار‌های فصلی جمع می‌شدند. روز‌ها کار می‌کردند و شب‌ها همانجا با چند ایرانت برای خودشان سایه‌بان درست و زندگی می‌کردند. وقتی رسیدیم، هفت، هشت نفر از کارگر‌ها جلو آمدند و با حاج مالک سلام و احوالپرسی کردند. مالک به من گفت: «داداش، ببین! من هر از چند گاهی غذا می‌گیرم و می‌آیم کنارشان می‌نشینم و با این بچه‌ها غذا می‌خورم. میان همین کارگر‌ها می‌نشینم و به خودم می‌گویم این پیرمرد، پدرم است، آن دیگری برادرم صالح است. آن یکی برادر دیگر من است. من با همه اینها همذات‌پنداری می‌کنم و مأنوس می‌شوم تا گذشته‌ام را فراموش نکنم.»

جوان آنلاین: هر بار که می‌خواستم درباره شهید مالک رحمتی، استاندار شهید آذربایجان شرقی بنویسم، ذهنم ناخودآگاه به سمت پدرش می‌رفت؛ پدری که معلم واقعی انسانیت، اخلاق، ایثار و انفاق بود. مردی که سال‌ها در یک مسافرخانه کارگری می‌کرد و بیشتر دوران کودکی و نوجوانی مالک در همان فضای ساده و صمیمی گذشت. مالک گاهی به کمک پدر می‌رفت، گاهی کنار مسافرخانه دستفروشی و گاهی ضایعات جمع می‌کرد. این تجربه‌های ساده، پایه و اساس روحیه ایثار و انفاق را در وجودش نهاد و او را به انسانی بزرگ و محبوب دل‌ها تبدیل کرد. همه اینها حاصل تربیتی بود که پدرش با عمل و رفتار درست به فرزندانش نشان داد. مالک رحمتی، مردی بود که برای دور ماندن از غرور و خودبزرگ‌بینی، گاهی خود را کنار کارگران فصلی پل مدیریت می‌رساند و با آنها همکلام و همنشین می‌شد. او ثابت کرد می‌توان از پشت میز و مقام‌های دنیایی هم به مقام شهادت رسید. صالح رحمتی، برادر شهید از زندگی مالک روایت‌های زیادی دارد، اما وقتی به حادثه تلخ سقوط بالگرد و لحظات انتظار رسید، سکوت کرد و گفت: «نمی‌خواهم حتی برای لحظه‌ای آن بی‌تابی‌ها را مرور کنم.» این متن حاصل همکلامی ما با صالح رحمتی است.

محله فقیرنشین «شهید لر»

برادرم مالک رحمتی آخرین پسر یک خانواده پرجمعیت بود. خانواده‌ای با چهار برادر، دو خواهر و پدربزرگ مهربانی که با ما زندگی می‌کرد. ما در خانه‌ای کوچک و ساده در محله فقیرنشین «شهید لر» زندگی می‌کردیم. محله‌ای که به زبان فارسی یعنی «شهیدها». محله‌ای فقیرنشین با کوچه‌هایی تنگ و امکانات کم. خانه ما فقط ۶۰ متر بود، با دو اتاق، یک هال و یک حیاط کوچک. با اینکه خانه‌مان کوچک بود و جمعیت خانواده زیاد، اما همیشه پر از صفا و صمیمیت بود. حضور بستگان و میهمان‌های همیشگی این خانه را گرم‌تر و زندگی را برایمان شیرین‌تر می‌کرد. برای سه کوچه محل ما، تنها یک شیر آب بود و همه خانواده‌ها باید آب مورد نیازشان را از همانجا می‌آوردند. خانم‌های محل کنار آن شیر آب جمع می‌شدند و لباس‌های خانواده را می‌شستند. مادرم حتی در سردترین روز‌های زمستان کنار یخ‌ها و آب سرد، با زحمت فراوان لباس‌های اهل خانه و میهمان‌ها را می‌شست. او لباس‌ها را می‌شست و ما هم کمک می‌کردیم تا آنها را خشک کنیم. این تصاویر همیشه در ذهن ما مانده است. گاهی باران شدید باعث می‌شد آب از سقف خانه به داخل بیاید. مجبور می‌شدیم ظرف‌های آشپزخانه را زیر سقف بچینیم تا آب به فرش و خانه نرسد. 
بله، حافظ چنین می‌فرمایند: 
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست 
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
پدرم کارگر یک مسافرخانه بود. مادرم هم با زحمت و عشق، بچه‌ها را بزرگ می‌کرد. زندگی‌مان ساده بود، اما همین سادگی و محبت، خانواده ما را به هم نزدیک‌تر و دل‌هایمان را به هم مهربان‌تر کرده بود. 

مسافرخانه و داستان‌های شنیدنی‌اش!

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *