با نگاهی جامع به زیست آیتالله خامنهای، درمییابیم که اشراف ایشان به ادبیات، هنر و تکریم اهالی آن، تنها یک ویژگی اخلاقی یا سرگرمی روشنفکرانه نبود، بلکه رویکردی معنوی به شمار میرفت. او نشان داد وقتی قدرت با لطافت ترکیب شود، دیگر ابزاری برای سلطه نیست، بلکه وسیلهای برای خدمت است. وی ثابت کرد که میتوان در اوج مسئولیتهای سنگین، روحی حساس داشت که در برابر یک بیت شعر یا یک تابلوی نقاشی به لرزه درآید
جوان آنلاین: مقال پی آمده میکوشد تا تأثیرات تعلق رهبر شهید انقلاب اسلامی به عرصه هنر و ادبیات را در سیاست ورزی ایشان بجوید. چه این دو در سیره آن بزرگ، بر یکدیگر اثر متقابل داشتند. دامنه بررسی در باب این موضوع تا سالیان دراز تداوم خواهد داشت؛ چه بسا اسناد این انس دیرپا هنوز منتشر نشدهاند؛ امید آنکه مفید و مقبول آید.
طرح مسئله
در دنیای سیاست، معمولاً میان «قدرت» و «لطافت»، یک تضاد دیرینه متصور است. سیاست در تعریف کلاسیک خود، قلمرو راهبرد، واقعگرایی سخت و گاه خشونت است؛ جایی که در آن تصمیمات براساس اعداد، ارقام و منافع متقابل گرفته و احساسات، غالباً به عنوان نقطه ضعف تلقی میگردند. سیاستمدار متعارف کسی است که جهان را از دریچه بهرهوری و کنترل میبیند. در این فضای خشک، هنر و ادبیات معمولاً به عنوان تزیینات جانبی یا در بدترین حالت، به عنوان ابزاری برای تبلیغات سیاسی نگریسته میشوند، اما هنگامی که به شخصیت رهبر شهید انقلاب اسلامی مینگریم، با پدیدهای مواجه میشویم که این تضاد دیرینه را به چالش میکشد. او نه تنها هنر و ادبیات را بهعنوان یک سرگرمی یا مطالعه تفننی در نظر نداشت، بلکه آن را به بخشی از «زیربنای تفکر سیاسی» خود تبدیل کرده بود. در واقع، اشراف وی به دنیای هنر و تکریم بیدریغ ادبا و هنرمندان، نشاندهنده یک رویکرد عمیقتر بود: تلاش برای انسانیتر کردن سیاست.
نکته بدیع در این میان آن است که تسلط آیتالله خامنهای بر هنر باعث نشد که صلابت سیاسیاش آسیب ببیند، بلکه برعکس، این لطافت به قدرت او معنا بخشید. رهبر شهید را میتوان سیاستمداری دانست به جای آنکه جهان را از بالا و از طریق دستورات ببیند، سعی کرد تا دنیا را از چشم یک شاعر، یک نقاش یا حتی یک سینماگر مشاهده کند. این یعنی جابهجایی مرکز ثقل قدرت از «سلطه» به «همدلی.» وقتی یک رهبر سیاسی با ظرافتهای ادبی آشناست، دیگر نمیتواند به مردم به چشم تودههای بیچهره نگاه کند. او میبیند که در پس هر رأی و هر اعتراض یک «درام انسانی» نهفته است. ادبیات به ایشان آموخت که رنجها، دلتنگیها و اشتیاقهای بشر زبان مشترکی دارند فراتر از مرزهای ایدئولوژیک. این ویژگی، وی را از یک «تکنوکرات سیاسی» (که فقط به دنبال مدیریت سیستم است) به یک «رهبر انسانی» تبدیل کرد که در پی درک روح جامعه است. در واقع تکریم هنرمندان در نگاه او صرفاً یک رفتار اجتماعی مؤدبانه نبود، بلکه یک سیاست فرهنگی آگاهانه بود. ایشان میدانست که هنرمند، حساسترین رادار جامعه است و هرگونه سرکوب یا نادیده گرفتن هنر در واقع کورکردن چشمهای جامعه به روی حقیقت به شمار میرود؛ بنابراین حمایت از هنر در نگاه وی، حمایت از «آگاهی» و «بیداری» بود.
تسلط بر ادبیات، به مثابه تمرینی روزانه برای همدلی
اگر سیاست را «هنر ممکن کردن» بدانیم، ادبیات «هنر درک کردن» است. تفاوت بنیادین میان یک سیاستمدار صرف و یک رهبر ادیب در همین نقطه نهفته است. سیاستمدار صرف، جهان را در قالب قانون، دستور و بهرهوری میبیند، اما کسی که با ادبیات گره خورده است، جهان را در قالب معنا، استعاره و احساس لمس میکند. رهبر شهید با اشراف گسترده بر ادبیات، در واقع کلید ورود به پیچیدهترین لایههای درونی انسانها را در اختیار داشت. تسلط او بر شعر و نثر، تنها یک تخصص علمی یا دانشی برای سخنگفتن نبود، بلکه یک تمرین روزانه برای همدلی بود. کسی که شعر میخواند، یاد میگیرد چگونه در سکوت میان کلمات، فریادهای پنهان را بشنود. در دنیای سیاست، کلمات معمولاً برای سلطه یا پنهان کردن به کار میروند، اما در دنیای ادبیات، کلمات در خدمت «برهنه کردن حقیقت» و «بیان رنج» هستند. این ویژگی باعث شد که ایشان در مواجهه با مسائل اجتماعی، به جای نگاه تکبعدی و اداری، نگاهی چندبعدی و انسانی داشته باشد. برای وی، یک شاعر یا یک نویسنده، صرفاً یک تولیدکننده اثر نبود، بلکه حسگر جامعه قلمداد میشد که میتواند درد مردم را پیش از آنکه در گزارشهای دولتی بیاید، در یک بیت شعر یا یک جمله نثر بیان کند.
یکی از مصادیق بارز در این رویکرد، نحوه «تکریم ادبا» در دیدگاه اوست. در بسیاری از نظامهای سیاسی، نویسندگان و شاعران در دو دسته قرار میگیرند: یا ابزارهایی برای تولید ادبیات ستایشآمیز یا منتقدان خطرناک که باید سرکوب شوند، اما در نگاه رهبر شهید، ادبا جایگاهی فراتر از این دو طیف داشتند. او هنرور را پرنده آزاد میدید؛ کسی که اگر بالهایش را در قفس دستورات سیاسی ببندیم، دیگر نمیتواند حقیقت را جستوجو کند و هنر او به تولید محتوای بیروح تبدیل میشود. تکریم ایشان از شاعران و نویسندگان، در واقع تکریم آزادی اندیشه و اصالت خلق بود. این نگاه باعث میشد که حتی در تضادهای نظری شدید، وی با لطافت و احترام با صاحبنظران ادبی رفتار کند، زیرا میدانست که حقیقت، تنها در فضای احترام و تکریم است که رشد میکند و هنر در فضای ترس میمیرد. این اشراف ادبی، در تصمیمات سیاسی ایشان نیز تبلور یافت. وقتی یک رهبر با تراژدیهای شکسپیر، عرفان مولانا یا واقعگرایی نویسندگان بزرگ آشنا باشد، دیگر نمیتواند در تصمیمگیریهایش سرد و مکانیکی عمل کند. ادبیات به او آموخت که انسان را با تمام تناقضاتش بپذیرد. این یعنی گذار از سیاست فرماندهی به سیاست همراهی. در واقع وی میدانست که هر انسان یک متن است که باید با دقت و صبر خوانده تا معنایش فهمیده شود. این رویکرد باعث شد تا در برخورد با لایههای مختلف جامعه، زبانش را با مخاطب هماهنگ کند. سیاستمداری که با ادبیات آشناست، میداند زبان قدرت نباید لزوماً زبان تحکم باشد، بلکه میتواند و باید زبان اقناع و محبت باشد. این لطافت در کلام، نتیجه مستقیم سالها زیستن در فضای ادبیات بود؛ جایی که سرمایه اصلی نه قدرت مادی که معنای انسانی است.
هنر و سینما، مشاهده جهان از دریچهای متفاوت و تکریم خالقان تصویر
اگر ادبیات زبان روح است، سینما و هنرهای تجسمی «آیینه تمامنمای زندگی» هستند. تفاوت بنیادین میان یک سیاستمدار صرف و یک رهبر هنرشناس، در این است که اولی جهان را از طریق «گزارشهای اداری و آمارها» میبیند، اما دومی جهان را از طریق «چهرهها، رنگها و روایتهای انسانی» لمس میکند. اشراف رهبر شهید به دنیای سینما و هنر در واقع یک سفر بصری به اعماق جامعه بود. سینما به دلیل ماهیتش، شبیهترین هنر به واقعیت است. کسی که به سینما علاقه دارد و آن را تحلیل میکند، در واقع یاد میگیرد چگونه زندگیهای مختلف را از حاشیه شهر تا مرکز قدرت مشاهده کند. برای رهبر شهید، سینما تنها یک ابزار سرگرمی یا حتی یک وسیله تبلیغاتی نبود، بلکه یک «پنجره» بود. ایشان از طریق هنر سینما، با درامهای انسانی، تضادهای اجتماعی و پیچیدگیهای روانشناختی بشر آشنا بود. این اشراف باعث میشد که او در مقام تصمیمگیری، به جای آنکه تنها به سرمایه مادی فکر کند، به سرمایه انسانی و احساسات جمعی توجه داشته باشد.
نکته بدیع در رویکرد ایشان، تکریم هنرمندان سینما و تئاتر بود. در بسیاری از ساختارهای سیاسی، هنرمندان یا کاملاً پذیرفته میشوند یا کاملاً طرد، اما رهبر شهید هنر را یک حقیقت مستقل میدید. او میدانست هنرمند کسی است که با شهود کار میکند و نباید او را در قفس دستورات خشک سیاسی حبس کرد. تکریم ایشان از سینمای حرفهای و هنرمندان، در واقع به رسمیت شناختن خلاقیت انسانی بود. وی باور داشت که هنر، حتی در قالبهای متفاوت میتواند پیامهای انسانی عمیقی داشته باشد که هر سیاستمداری باید به آنها گوش فرا دهد. این نگاه، باعث شد که ایشان از سردی مدیریتی فاصله بگیرد. سیاستمدار صرف، مردم را رأیدهنده میبیند، اما کسی که با هنر و سینما آشناست، مردم را شخصیتهای یک درام انسانی تلقی میکند؛ انسانهایی که هر کدام داستانی، زخمی و آرزویی دارند. این نگاه سینمایی به جامعه باعث میشد که ایشان در مواجهه با رنجهای مردم، نه با نگاه یک مدیر که با نگاه یک همسفر برخورد کند. در مورد هنرهای تجسمی و نقاشی نیز همین رویکرد جاری بود. اشراف ایشان به زیباییشناسی، باعث میشد که ایشان لطافت را در تمام ابعاد زندگی دنبال کند. کسی که زیبایی یک تابلوی نقاشی یا ظرافت یک معماری را درک میکند، نمیتواند در تصمیمات سیاسیاش شناور در خشونت باشد. زیباییشناسی در نگاه ایشان، با اخلاق گره خورده بود، یعنی هر آنچه زیباست، باید انسانی و عادلانه باشد. در واقع تکریم هنرمندان در دیدگاه رهبر شهید، نوعی تواضع در برابر نبوغ انسانی بود. او میدانست هنر زبانی است که میتواند تضادها را حل کند و پلهای ارتباطی بسازد. بنابراین حمایت ایشان از هنرمندان، نه برای کسب اعتبار، بلکه برای این بود که صدای هنر در فضای سیاست شنیده شود تا سیاست از خشکی و تکبعدی بودن خارج شود. به این ترتیب هنر برای وی، یک مکتب همدلی بود. وی از طریق تصویر و رنگ، آموخت که چگونه با دیگری ارتباط برقرار کند. این ویژگی او را ابطال گر تضاد قدرت و لطافت مبدل ساخت.
او به جای فکر کردن به توده به انسان میاندیشید
در تاریخ سیاسی جهان، ما معمولاً با دو الگوی متضاد روبهرو هستیم: یا سیاستمدارانی که کاملاً غرق در واقعگرایی سخت هستند و هنر را تنها یک ابزار تزئینی یا تفریحی میبینند یا هنرمندانی که به دلیل حساسیتهای زیاد از ورود به دنیای خشن سیاست پرهیز میکنند، اما نقطه تلاقی این دو، یعنی سیاستمداری با رایحه هنر در رهبران سیاسی امروزی بسیار نادر است. چرا؟ زیرا ساختار قدرت به طور سنتی، بر پایه سلب اختیار، کنترل و سختگیری بنا شده است، در حالی که مبنای هنر لطافت، آزادی و رهایی است. سیاستمدار صرف، جهان را در قالب سود و زیان و برد و باخت میبیند. برای او، مردم مجموعهای از آمارها، ارقام و رأیها هستند، اما رهبر هنرشناس، جهان را در قالب معنا و ارزش مشاهده میکند. در اینجا تفاوتی بنیادین، در نوع نگاه به انسان ظاهر میشود. سیاستمدار معمولی، انسان را یک واحد اجتماعی یا سیاسی میبیند که باید مدیریت شود، اما رهبر شهید، انسان را یک جهان منحصربهفرد میدید که باید درک شود. او در این نقطه، پارادوکسی دشوار را حل کرد: وی نشان داد که لطافت در عین صلابت، یک نقطه قوت است نه یک نقطه ضعف. در دنیای سیاست، بسا تصور میکنند که اگر رهبری با لطافت و احساس رفتار کند، اقتدارش خدشه برمیدارد و دیگر نمیتواند در میدانهای سخت، فرمانده باشد، اما در رویکرد آیتالله خامنهای، این لطافت نوعی قدرت نرم بود که میتوانست سختترین گرههای اجتماعی را باز کند. ایشان ثابت کرد که میتوان در عین برخورداری از صلابت در برابر دشمنان، در مصاحبت با یک شاعر، یک نقاش یا یک سینماگر، نهایت تواضع را داشت. این یعنی قدرت زمانی به کمال میرسد که بتواند خودش را پایین بیاورد و در سطح انسانهای هنرمند و حتی ساده قرار دهد و با آنها همکلام شود. این ویژگی باعث شد که ایشان از سردی مدیریتی فاصله بگیرد. سیاستمداران معمولی، عادتاً در برجهای عاج یا دفاتر بسته تصمیم میگیرند و از طریق گزارشهای اداری با واقعیت آشنا میشوند، اما اشراف بر هنر، نوعی همدلی فعال را در انسان ایجاد میکند. این همدلی باعث شد که تصمیمات سیاسی رهبر شهید، از حالت دستوری و مکانیکی خارج و به رویکردهایی انسانمحور مبدل شوند. در واقع، او به جای اینکه به «توده» بیندیشند، به «انسان» فکر میکرد.
یک تفاوت مهم دیگر این است که سیاستمداران صرف، معمولاً با هنرمندان از موضع سرمایهگذار یا تحققدهنده دستورالعمل برخورد میکنند، یعنی هنر را یک صنعت یا ابزار میبینند، اما رهبر شهید با هنرمندان از موضع شنونده و تکریمکننده رفتار میکرد. ایشان میدانست هنر زبانی است که هرگز نمیتوان آن را با دستورالعملهای اداری هدایت کرد. این تواضع در برابر خلاقیت انسانی، نشاندهنده این بود ایشان قدرت را نه برای سلطه بر هنر که برای ایجاد فضای رشد برای هنر به کار میبرد. این تفاوت صلابت در سیاست و لطافت در هنر همان چیزی است که ایشان را از یک مدیر سیاسی به یک رهبر انسانی تبدیل کرد. او ثابت کرد که میتوان در اوج قدرت، قلبی حساس داشت و میتوان در سختترین میدانهای سیاسی، با زبانی شاعرانه و انسانی سخن گفت. بنابراین و برای وی، اشراف به هنر صرفاً یک اشتغال جانبی نبود، بلکه یک سپر دفاعی در برابر خشکی و سردی مقام بود. ایشان با هنر از سیاستزده شدن، یعنی تبدیل شدن به جزیی از ساختار سیاست رها بود و توانست گوهر وجودی خویش را به رغم عهده داری مسئولیتهای سنگین حفظ کند.
