مكه و مدینه در دوران زندگى پیامبر اسلام (570 – 632م) – علىرغم آنچه تاكنون به طور گستردهاى مقبول واقع شده است – یكسره از جهان خارج بركنار و منتزع نبودند. [گویا] این دو شهر، خلاف آن چه امروزه به طور مكرر، اظهار یا(حداقل) تلویحاً بدان اشاره مىشود، مراكز حیات فرهنگىِ مترقّى و شكوفا نیز محسوب نمىشدند. این حقیقت كه عربستانِ مركزى[در آن دوران] با تمدّن برتر همعصرِ خود تماس بسیار اندكى داشته است، در خالى بودنِ قرآن از اشاراتى به علم طب و طبابت جلوهگر مىشود، چرا كه از دیدگاه سنت دینى، چنین امورى مىبایست مُستظهر به حكم و فرمانى از جانب خداوند مىبودند. مىتوان پذیرفت درمانگرانى بومى، كه به طور علمى آموزش
موضع عباسیان زمانى كه در سال 750 میلادى به قدرت رسیدند و مركزیت امپراتورى اسلامى را با گرایش به شرق به عراق منتقل ساختند، از این لحاظ به كلى متفاوت بود. دیگر لزومى نداشت كه پذیرش ارزشهاى فرهنگى بیگانه را به طور رسمى تقبیح و تخطئه كنند. آن چه بر اساس روایت عربى مىتوان دربارهى نخستین فعالیتهاى ترجمه گفت اصولاً مؤیّد همین دیدگاه است. طبق این روایات، نوشتههاى یونانى مربوط به علم كیمیا به درخواست خالد بن یزید(680 – 683م)، شاهزادهى اموى، كه در دههى اول قرن هشتم درگذشت، به دست شخصى به نام
