فرنوش ارس خانی: «یادم میآد باد میاومد. یا حداقل صدای باد میاومد. درست نمیشنیدم. دوباره صداش اومد. راه افتادم سمت کشتی…»
بابک حفیظی با لبهای داغمه بسته و چشمهایی خیره مانده و نگاه های متحیر، رو به روی سعید جهانگیری (کارمند اداره ساواک) مینشیند و درباره جزئیات ماموریت وهم انگیز خود اعتراف میکند، سراسیمه و پریشان است، گویی جن در او طلوع کرده.
