سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را
از کدامین باغی ای مرغ سحر با من بگوی
به گردون میرسد فریاد یارب یاربم شبها
به دل صدگونه مطلب سوی او رفتم ولی ماندم
جوانی بگذرد یارب به کام دل جوانی را
به قتلم کوشی ای زیبا جوان و من درین حیرت
جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا
دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبهای
تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدنها
تو و یک وعده و فارغ ز من هر شب به خواب خوش
به بزمم دوش یار آمد به همراه رقیب اما
مرا بی او شکیبایی چه میفرمائی ای همدم
جان و دلم از عشقت ناشاد و حزین بادا
بر کشور جان شاهی ز اندوه دل آگاهی
ناقه آن محمل نشین چون راند از منزل مرا
ز آتش رشکم کنی تا داغ، هر شب میشوی
الهی ازین ششپر بینظیر
به خصم بد اندیش در زیر آن
گفت فیاض خان والا شان
آن بود بحر و بحر بی پایان
مجوش ای فرومایه گر من تو را
تو را تا ز گمنامی آرم برون
عزیزم بهر آزارم نهانی
چنین دانست کاین را من ندانم
امیر داد گستر خان عادل
خدیو کامران کز یاری بخت
صبح و شامی و ماهرخساری
روزی و از قفا شبی و ز پی
زنگیی با دو ترک و دو هندو
پس از آن چار کوکب تابان
تو ای نسیم صباحی که پیک دلشدگانی
سراغ منزل آن یار مهربان چو گرفتی
گر فاش شود عیوب پنهانی ما
ما غره به دینداری و شاد از اسلام
ای غیر بر غم تو درین دیر خراب
از ساغر هجر و جام وصلش شب و روز
از عشق کز اوست بر لبم مهر سکوت
من بندهٔ عشق و مذهب و ملت من
روی تو که رشک ماه ناکاسته است
گر زان که خدا نیز وفائی بدهد
ساقی فلک ارچه در شکست من و توست
تا جام شراب و شیشهٔ می باشد
این تیغ که شیر فلکش نخجیر است
پیوسته کلید فتح دارد در مشت
این تیغ که در کف آتشی سوزان است
با این همه جان بخشد اگر نیست شگفت
این تکیه که رشک گلستان ارم است
بگریز در آن از ستم چرخ که صید
