اشعار میرزاده عشقی (غزلیات، هزلیات و شعرهای نو)

درمان نما، نه درد که با پا زمین زدن

ز اظهار درد، درد مداوا نمی‌شود

درمان نما، نه درد که با پا زمین زدن

گرسنه چون شیرم و برهنه چو شمشیر

برهنه‌ام دستگیری‌ام نکند کس!

باری ازین عمر سفله سیر شدم سیر

پیر‌پسند ای عروس مرگ! چرایی؟

عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست

تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق

جهان را دائما این رسم و این آیین نمی‌ماند

به چندین سال عمر، این نکته را هر سال سنجیدی

هر گناهی، که آدمی عمدا به عالم می‌کند

ورنه، کی عمدا گناه، اولاد آدم می‌کند؟

از اداره رانده: مرد بخت برگردیده‌ای!

زن در آن، از هول جان خود، جنین زاییده‌ای!

بی‌بضاعت دختری، علامه عهد جدید

لیک چون بیچاره، زر، در کیسه‌اش بد ناپدید

مردکی پیر و پلید و احمق و معلول و لنگ

روی تختی با زنی زیبای در قصری قشنگ

خیال خواجگیت بود، بر تمام جهان

جزای نیت زشت تو هست، این که چنین:

در قرن بیستم بشود، آدمی سوار

وآنگه رهی که ما به دوسالش کنیم طی

ای بشر! مظهر ظرافت شو

مرضی، مانع شرافت توست

امان از خویش را بی‌خانه دیدن

سپس بیگانه بی‌خانمان را

ای دغل! با همه کس، ناکسی اظهار مکن

مکش که بیهده این نقش می کشی نقاش

چه حاجت است پس از من بماند این تمثال؟

الا ای مرگ! در جانم درآویز

چسان من زنده مانم: ملک ایران

ای یار لطیفه‌گوی مرشد!

«کابینه نیم بند» خواندی

گفتی که زن نجیبه باید:

آن زن که نجیبه است با کس

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *