هوای عشق رسیده است تا حوالی من
مگرکه خواب و خیالی بنوشدم ورنه
تو از اول سلام ات پاسخ بدرود با خود داشت
بهشتت سبزتر از وعده ی شداد بود اما
گفتم بدوم تا تو همه فاصلهها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
از زندگی از این همه تکرار خستهام
دلگیرِ آسمانم و آزردهی زمین
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
من در تو گشتم گم مرا در خود صدا می زن
باید به فکر تنهایی خودم باشم
از خانه بیرون میزنیم
می پرسد از من کسیتی ؟ می گویمش اما نمی داند
می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد
در این زمانهی بی های و هوی لال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظهی خود را
با همهی بی سر و سامانیام
طاقت فرسودگیام هیچ نیست
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
