هر دمم نیشی ز خویشی میرسد با آشنا
کینه ها در سینه ها دارند خویشان ازحسد
علم رسمی از کجا عرفان کجا
عشق را با عقل نسبت کی توان
هشدار که دیوان حسابست در اینجا
تا آتش خشمش چکند بامن و با تو
زخود سری بدرآرم چه خوش بود بخدا
فکنده ام دل و جانرا بقلزم غم عشق
از عمر بسی نماند ما را
رفتیم ز دل غبار اغیار
وصف تو چه میکنم نگارا
از باده کیست نرگست مست
یارا یارا ترا چه یارا
این دلبری از تو نیست بالله
اگر فضل خدای ما بجنبش جا دهد ما را
بآب چشم و رنگ زرد و داع بندگی بر دل
شود شود که شود چشم من مقام ترا
شود شود که شوم غرق بحر نور شهود
درآ در عالم معنی نظر کن سوی این صحرا
جهان معنیست ان ارض واسع کان شنیدستی
ای حسن تو جلوهگر ز اسما و صفات
اندیشه کجا بکبریای تو رسد
در عهد صبی کرد جهالت پستت
چون پیر شدی رفت نشاط از دستت
این جان تو عاقبت ز تن خواهد جست
این تن بتو عاقبت نخواهد ماندن
دیدم دیدم که معرفت توحید است
دیدم دیدم که گمرهی تقلید است
دانی ز چه عشق گلرخان مطلوبست
از دوزخ مرهوب و بهشت مرغوب
ای فیض غم زیان هر سودت هست
هر چیز که پاک سوخت دودی نکند
تا چند ز آب و نان سخن خواهی گفت
امروز تو را ز تو اگر حق نخرید
سر خاک شد و نقش خیال تو نرفت
هر چند ز هجران تو زنگار گرفت
تن را بگذار تا شوم من جانت
از پای درآی تا بگیرم دستت
ای فیض بسی موعظه گفتی به عبث
نوری بدل کسی نمیبینم من
جان را در اشک شست و شو باید کرد
چون پاک شود وجودش از آلایش
با وصل تو دست در کمر نتوان کرد
چون چارهٔ کار غیر بیتابی نیست
ای خسته ترا آن سر کو میسازد
لب میدهدت شفا ز بیماری چشم
این گلشن دهر عاقبت گلخن شد
جز مهر خدای هرچه در دل کشتم
ایمان درست عشق کیشان دارند
مفتاح حقایقی که میجوئی فیض
شادم که غمت همره جان خواهد بود
هجران تو با کالبدم خواهد ماند
دیدم دیدم که هر چه دیدم حق بود
دیدم دیدم که می شنیدم از حق
با رب تو مرا به خواهش من مگذار
جان صاف کش میکده تقدیس است
در گوشهٔ انزوا خزیدن خوش تر
ای فیض مکن علاج گوشت زنهار
زین دار فنا پای کشیدن خوشتر
دل کردن از اندیشهٔ دنیا خالی
